بيفتاد و زردروى گشت . « 1 » و آن روز ، نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك مىريخت و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وى فارغ شدندى ، به دعوت به خانهء يكى از ايشان بودندى . و آن روز ، اتفاق را نوبت يمليخا بود . چون خوان بنهادند و دست به طعام بردند ، يمليخا نخورد و همچنان متفكّر و مضطرب نشسته ، گفتند : چرا طعام نخورى و بر طبع خود نهاى ؟ گفت : اى برادران ! مرا انديشهاى در دل افتاد كه خورد و خواب و قرار از من ربوده . گفتند : آن چه انديشهاى است ؟
گفت : اين دعوى خدايى مىكند و من امروز او را بر حالى ديدم از بيم ترس كه خدايان چنان نباشند و چنان نترسند و نيز انديشه مىكنم كه خدايى را كسى شايد و خداوندى كسى را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود .
چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكارا كرد ، ايشان وى را بوسه همى دادند و مىگفتند :
ما را همين انديشه بخاطر درمىآيد ؛ لكن زهرهء آن نداشتم كه اين حال را كشف كنيم .
بيكبار آواز برآوردند كه دقيانوس خداى نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين ، خداوند جبّار نيست :
« رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
.
يمليخا گفت : اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت ؛ ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان . پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلاند ، برنشستند و از شهر بيرون شدند . سه ميل گرم براندند ؛ آنگه يمليخا گفت : از اسب فرود آييد . . . از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند . . . آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهايشان افكار شده و رنجور گشته ، گرسنه و تشنه ، شبانى را ديدند ؛ گفتند : هيچ طعام دارى يا پارهء شير كه به ما دهى ؟ گفت : دارم . ليكن رويهاى شما روى ملوكست و بر شما اثر پادشاهى مىبينم ، نه اثر درويشى . و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد . قصهء خويش با من بگوييد . ايشان گفتند : ما دينى گرفتهايم كه اندر آن دين ، دروغ گفتن روا
هامش
( 1 ) . در قصص سور آبادى مذكور است : گربهاى بر بام گنبد بدويد ؛ هرستّى بيامد ؛ دقيانوس پنداشت كه آن ملك تاختن آورد . رنگ از روى برفت ؛ لرزه بر دست وى افتاد . مكسملينا ، در وى نگريست ؛ آن تغيير بر وى بديد . به خرد خويش بدانست كه او خدايى را نشايد كه اگر وى خدا بودى بدان قدر واقعه از جاى بنه شدى ؛ آن را در دل مىداشت تا به خانهء خويش آمد .
( قصص سورآبادى ، ج 1 ، ص 584 ) .