تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راز ربانى ( اسرار الوحى سبحانى ) در شرح حديث قدسيه معراجيه ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
بار بنهد . اندر حال كودكى بوجود آمد و آن زن بانگ همى كرد از تشنگى و من مىگفتم همين ساعت راحتى پديدار آيد . سر برداشتم و مردى را ديدم اندر هوا نشسته ؛ زنجيرى زرين در دست و كوزه‌اى ياقوت اندر وى بسته . گفت : بگيريد و آب خوريد . كوزه بستدم و آب خورديم . بوياتر از مشك و سردتر از برف و شيرين‌تر از شكر بود . گفتم : تو كيستى رحمك الله ؟ گفت : بندهء از خداوند تو . بگفتم : به چه رسيدى بدين جايگاه ؟ گفت : براى او از هواى خويش دست بداشتم ؛ مرا بر هوا نشاند ؛ و از چشم من غايت شد .

40 . جوانى را ديدم در قفاى مكه ( ص 155 )

ذوالنون مصرى ( رك . به شمارهء )

41 . ميان شاه شجاع و يحيى معاذ . . . دوستى بود ( ص 155 )

ترجمهء رساله ، ص 186 : ابن سماك گويد : ميان شاه كرمانى و يحيى معاذ دوستى بود . به يك شهر جمع آمدند . شاه به مجلس يحيى نشدى . او را پرسيدند از اين ؛ گفت : صواب اندر اين است . پس معاوت كردند تا روزى اتفاق افتاد كه به مجلس شده و جايى بنشست كه يحيى ندانست . چون يحيى به سخن درآمد ، خاموش شد و گفت : اينجا كسى است به سخن گفتن اوليتر از من ؛ و سخن بر او بسته شد . شاه گفت : نگفتم شما را كه آمدن من صواب نيست . ( رك . تذكرة الاولياء ص 279 « نقل است كه ميان شاه و يحيى معاذ . . . » )

42 . استاد ابو على دقاق در مرو وعظ مىگفت ( ص 155 )

ترجمهء رساله ، ص 186 : از استاد ابو على دقّاق شنيدم - رحمة الله عليه - گفت : وقتى به مرو بيمار شدم و آرزوى نيشابورم بگرفت . به خواب ديدم كه قائلى گويد مرا ، تو از اين شهر بنتوانى شد كه جماعتى از پريان ، سخن توشان خوش آمدست و به مجلس تو حاضر آيند از بهر ايشان بار داشته اينجا . ( تذكرة الاولياء ، ج 2 ، ص 659 )

43 . الهى ! همّت من در دنيا ، ذكر تو است و در آخرت ( ص 158 )

رابعه تذكرة الاولياء ، ص 77 ح : و در مناجات مىگفت : الهى ! كار من و آرزوى من در دنيا از جملهء دنيا ، ياد تست و در
راز ربانى ( اسرار الوحى سبحانى ) در شرح حديث قدسيه معراجيه ( فارسى ) — صفحة 219 | عزيز الدين النسفي / مير سيد علي الهمداني