كه در خانه متوارى شوى و سخن نگويى . كار آن باشد كه در ميان ايمهنشينى و سخن نامعلوم ايشان بشنوى و بر آن صبر كنى و هيچ نگويى و آنگاه مسايل را به از ايشان دانى . داود دانست كه چنان است كه او مىگويد . يك سال به درس آمد و ميان ايمه بنشست و هيچ نگفت و هر چه مىگفتند ، صبر مىكرد و جواب نمىداد و بر استماع بسنده مىكرد . چون يك سال تمام شد ، گفت : اين صبر يكسالهء من ، كار سى ساله بود كه كرده شده ، پس به حبيب راعى افتاد و گشايش او در اين راه از او بود و مردانه پاى در اين راه نهاد و كتب را به آب فرو داد و عزلت گرفت و اميد از خلق منقطع گردانيد .
39 . بوعمران واسطى را كشتى بشكست و غرق شد ( ص 154 )
در كتاب پند پيران ، باب هشتم ( ص 82 ) ، حكايتى چنين به نقل از دختر ابو قلابه آمده است :
حكايت : چنين آوردهاند و روايت كردهاند از دختر ابو قلابه كه : وقتى در كشتى نشسته بوديم و ناگاه بادى برخاست و موجى برآمد و كشتى بشكست و من با زنى ديگر به لوحى بمانديم . بادى برآمد و آن تخته از چپ و راست مىبرد و آن زن تشنه شد . ساعتى دو سه صبر كرد . تشنگيش به غايت رسيد . پس دختر ابو قلابه سر بر كرد و گفت : بار خدايا ! فرياد درماندگان رس و اين برشتهء خود را آب ده . آواز سلسلهاى شنودم . چون بنگريستم ، ركوهاى ديدم از گوهر ؛ پر آب سرد و سلسلهاى زرين در وى بسته ؛ و برابر دهان آن زن فرود آمد . زن دست فراز كرد و از آن آب بخورد . در ساعت ، آن ركوه سوى آسمان شد و من از پس آن مىنگريسته ، مردى را ديدم در هوا پاى گرد كرده و آن سلسله به دست گرفته . گفتم : اى جوانمردا ! تو كيستى كه خداى تعالى ترا اين كرامت ارزانى كرده است و به چه چيز به اين درجه رسيدهاى ؟
گفت : من هواى خويش براى رضاى خداى تعالى بگذاشتم ؛ به عوض آن ، مرا در هوا بنشانده است .
در ترجمهء رسالهء قشيريه ، ص 653 ، ابو عمران واسطى گويد : اندر كشتى بودم ، با اهل خويش . كشتى بشكست و من و زن بر تختهاى بمانديم و آن زن را وقت فرا رسيد كه