و از ريا و سمعهء وى بينم و دوستى رياست در وى يابم « 1 » ، او را به سياست از مجاورت خلوت سراى قرب « 2 » خود دور كنم و محبت خود را از دل وى كم كنم « 3 » و دلش را تاريك كنم تا مرا فراموش كند مزهء شراب محبت خود « 4 » نچشانم . بر تو باد اى محمد ! سلام و رحمت من .
حكايت « 5 »
از هاتف غيب شنيدم « 6 » كه : هر كه از دنيا زيادت از حاجت اصل « 7 » بگيرد ، خداى تعالى « 8 » ديدهء دل او را از ديد « 9 » حقايق نابينا گرداند ؛ و هر صاحبدلى كه با اهل دنيا بياميزد « 10 » ، ايزد سبحانه و تعالى او را به مرگ دل مبتلا كند « 11 » . مرد بايد كه عمارت دل كند ، نه عمارت آب و گل ؛ زيرا هيكل جسمانى و عبادت رسمى را بىنياز دل و جان و اخلاص روحانى ، بر حضرت عزّت هيچ مقدار نيست « 12 » .
كلمه تقوى را كه عبارت از او « 13 » « لا الله الا الله » است ، مهر قبول است « 14 » كه بر دل نامهربان « 15 » گنده پير دنيا ننهند « 16 » ؛ حرمسراى عزّتيست كه هر سود ازدهء سوداى غرور « 17 » و ديو بردهء بيابان غول از دوستى دنيا و هوا را محرم آن نگردانند .
شاه پاكبازى بايد كه نثار اين عروسى و شاهدى اين جلوه ، اول نقد وجود را در انجمن احرار براندازد « 18 » ؛ آنگاه دست خريدارى بدين طويلهء در منظوم مرقوم
هامش
( 1 ) . من كه خداوندم ، در دل وى نگاه كنم ؛ اگر ذرهء از محبت دنيا يا ستايش آن و يا رياست آن و يا آرايش و زينت آن در وى يابم .
( 2 ) . ( قرب ) ندارد .
( 3 ) . بيرون كنم .
( 4 ) . خودش .
( 5 ) . ( حكايت ) ندارد .
( 6 ) . مخبر از هاتفى شنيد .
( 7 ) . حاجت اصلى .
( 8 ) . الله تعالى جل جلاله .
( 9 ) . از ديدن .
( 10 ) . درآميزد .
( 11 ) . دل او را بميراند .
( 12 ) . و اين هيكل جسمانى و عبادت رسمانى را بىنياز دل و صدق و اخلاص روحانى بر حضرت عزت جل جلاله هيچ قدر و مقدار نيست .
( 13 ) . س : كلمهء تقوى كه از او عبارت .
( 14 ) . مهر قبولى است .
( 15 ) . بر در دل مربى نامهربان .
( 16 ) . س : بنهند .
( 17 ) . سراى غرور .
( 18 ) . پاكبازى بايد كه نثار عروسى شاه اين خلوت اول نقد . . .