حق و باطل جمع نگردد ؛ چنان كه ظلمت شب ، با نور روز جمع نيايد « 1 » ؛ دوستى وجود ، با محبّت ملك و دود تعالى « 2 » جمع نشود « 3 » .
بيت « 4 »
اندر يك دل دو دوست دارى ؟ نه نكوست « 5 » * يا عاشق خويش « 6 » باش يا عاشق دوست
از جام جلال اگر دمى نوش كنى « 7 » * با شاهد جان دست در آغوش كنى
از ياد جلال حق اگر زنده شوى * جز حق همه خلق را فراموش كنى
حسين منصور را - رحمة الله - را بر سر دار آوردند « 8 » . مريد صادقى در آن حال از او پرسيد « 9 » كه : سرّ محبت چيست ؟ گفت : « اوّله ما ترى ، و آخره سوف ترى » « 10 » ( اولش جلوهدار ، و آخرش نقد نور و احراق نار ) ، و ميانهاش مثله « 11 » كردن بعد از چوب هزار از براى يار ؛ پس رسيدن به وصل دلدار « 12 »
سمنون محبّ « 13 » در محبت سخن به جايى رسانيد كه قناديل مسجد بر هم زد و بشكست و فرو ريخت .
و گفتهء اوست : محبّ مستى است « 14 » كه افاقتش جز به ديدار محبوب نبود و چون ديگر
هامش
( 1 ) . و به تصور در نيايد ( اضافه است ) .
( 2 ) . ( تعالى ) ندارد .
( 3 ) . جمع نيايد .
( 4 ) . س : ( بيت ) ندارد .
( 5 ) . س : نيكوست .
( 6 ) . س : يا عاشق نفس .
( 7 ) . از جام بلا اگر ميى نوش كنى .
( 8 ) . حسين منصور - قدس الله سره - را چون بر سر دار برآورند .
( 9 ) . حال ازو پرسيد .
( 10 ) . سوف يرى .
( 11 ) . س : مثل .
( 12 ) . عبارات تقديم و تأخير دارد ( اولش - ميانهاى - آخرش ) احراق به نأر .
( 13 ) . قدس سره .
( 14 ) . محبت مستيبى است .