تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راز ربانى ( اسرار الوحى سبحانى ) در شرح حديث قدسيه معراجيه ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
كردى ؛ و صحبت با اهل غفلت ، گداختن جانست و صحبت اهل دل ، همه روح و ريحانست و مزيد نور ايمان « 1 » .

مثنوى « 2 »

دشمن جان خويشتن چه شوى * شعبهء نفس و ديو تن چه شوى
جان و تن را غذاى روحانى * بده ار عاقلى به آسانى

حكايت « 3 »

عبد الله مبارك را - رحمة الله - گفتند « 4 » : چرا با ياران نمىآميزى ؟ گفت : من رفيقان بهتر از ايشان يافته‌ام . صحبت با رسول - صلعم « 5 » - و اصحاب او - رضى الله عنهم - مىدارم « 6 » . اخبار و گفتار ايشان « 7 » را درس مىكنم ؛ و افعال و اقوال ايشان را امام خود مىسازم ، چنان است كه گويى با ايشانم . درويشى در بغداد از بلاى فقر و فاقه بر سر راهى « 8 » افتاده بود ، رنجور و مهجور . دست سؤال بيرون كرده ، صاحب مالى ، حالى به سر وى رسيد « 9 » . درمى به دو داد . در آن محل « 10 » ، طرّارى صرّه زر از آستين او ببرد . « 11 » صاحب مال « 12 » پنداشت كه درويش طرّار است . آن حال « 13 » را به نزد خليفه رفع كرد ؛ تا دست درويش را ببريدند . درويش گفت : آن دست بريده « 14 » به من دهيد تا به آن دست ديگر بگيرم تا آن دست پند گيرد « 15 » ؛ و بداند كه دستى را
هامش
( 1 ) . و چون صحبت با اهل غفلت كردى ، هفت در دوزخ مهلك را بر خود گشادى ؛ و صحبت اهل غفلت ، گداختن جان است و صحبت اهل دل ، همه روح و ريحان است و مزيد نور ايمان است . ( 2 ) . س : ( مثنوى ) ندارد . ( 3 ) . ( حكايت ) ندارد . ( 4 ) . رحمة الله عليه را گفتند كه . ( 5 ) . با رسول الله صلى عليه و سلم مىدارم . ( 6 ) . و با صحابه رضوان الله عليهم اجمعين . ( 7 ) . گفت ايشان . ( 8 ) . بر سر پلى . ( 9 ) . بيرون كرد . مال‌دارى به سر وى رسيد . ( 10 ) . در آن زمان . ( 11 ) . از آستين خواجه ببرد . ( 12 ) . ( صاحب مال ) ندارد . ( 13 ) . ( حال ) ندارد . ( 14 ) . بريده را . ( 15 ) . تا به دست ديگر بگيرم ، تا اين دست دگير پند گيرد .