كردى ؛ و صحبت با اهل غفلت ، گداختن جانست و صحبت اهل دل ، همه روح و ريحانست و مزيد نور ايمان « 1 » .
مثنوى « 2 »
دشمن جان خويشتن چه شوى * شعبهء نفس و ديو تن چه شوى
جان و تن را غذاى روحانى * بده ار عاقلى به آسانى
حكايت « 3 »
عبد الله مبارك را - رحمة الله - گفتند « 4 » : چرا با ياران نمىآميزى ؟
گفت : من رفيقان بهتر از ايشان يافتهام . صحبت با رسول - صلعم « 5 » - و اصحاب او - رضى الله عنهم - مىدارم « 6 » . اخبار و گفتار ايشان « 7 » را درس مىكنم ؛ و افعال و اقوال ايشان را امام خود مىسازم ، چنان است كه گويى با ايشانم .
درويشى در بغداد از بلاى فقر و فاقه بر سر راهى « 8 » افتاده بود ، رنجور و مهجور . دست سؤال بيرون كرده ، صاحب مالى ، حالى به سر وى رسيد « 9 » . درمى به دو داد . در آن محل « 10 » ، طرّارى صرّه زر از آستين او ببرد . « 11 » صاحب مال « 12 » پنداشت كه درويش طرّار است . آن حال « 13 » را به نزد خليفه رفع كرد ؛ تا دست درويش را ببريدند . درويش گفت : آن دست بريده « 14 » به من دهيد تا به آن دست ديگر بگيرم تا آن دست پند گيرد « 15 » ؛ و بداند كه دستى را
هامش
( 1 ) . و چون صحبت با اهل غفلت كردى ، هفت در دوزخ مهلك را بر خود گشادى ؛ و صحبت اهل غفلت ، گداختن جان است و صحبت اهل دل ، همه روح و ريحان است و مزيد نور ايمان است .
( 2 ) . س : ( مثنوى ) ندارد .
( 3 ) . ( حكايت ) ندارد .
( 4 ) . رحمة الله عليه را گفتند كه .
( 5 ) . با رسول الله صلى عليه و سلم مىدارم .
( 6 ) . و با صحابه رضوان الله عليهم اجمعين .
( 7 ) . گفت ايشان .
( 8 ) . بر سر پلى .
( 9 ) . بيرون كرد . مالدارى به سر وى رسيد .
( 10 ) . در آن زمان .
( 11 ) . از آستين خواجه ببرد .
( 12 ) . ( صاحب مال ) ندارد .
( 13 ) . ( حال ) ندارد .
( 14 ) . بريده را .
( 15 ) . تا به دست ديگر بگيرم ، تا اين دست دگير پند گيرد .