عقل ازو دور شود « 1 » . و علم دليلست به آوردنى : « العلم يدعوا الى العمل ، فان عملت و الّا فارتحل » ( علم واعظى است كه به اعمال خير مىخواند . اگر اجابت كنى ، نور او با تو بماند ؛ و اگر نى « 2 » ، از تو برود ) و با تو نور و بركت او نماند « 3 » . هر كه به چراغ علم در شب شبهت « 4 » راه رود ، در چاه نيفتد و اجتهاد وى كم خطا بود و در گمراهى نيفتد « 5 » . و به علمى كه ترا در آموختم ، عمل كن ؛ تا علم اولين و آخرين بر تو جمع كنم . پس بر دلت « 6 » مهر معرفت نهم و معرفتى بخشم ترا كه خلق اولين و آخرين از درك « 7 » آن عاجز آيند ؛ و ترا مقتدا و معلم و مرشد خلايق گردانم ؛ و ترا دليل باشم « 8 » به هر خيرى ؛ و راه نمايم به هر طريق از طرائق اهل حقايق كه نعمت معرفت ما دارند ؛ و قوى گردانم « 9 » ترا به عبادت و خدمت ؛ و پرستش خود را بر دل تو دوست گردانم ؛ و ترا به پرستش خود يارى دهم تا هيچ چيز بر دل تو ، دوست داشتهتر از عبادت من نباشد .
نظم « 10 »
عقل را در بدن امير شمار * تا رساند ترا به حضرت يار
علم را قيد كن به بند عمل * در رضاى خداى عز و جل
حكايت « 11 »
ابو بكر كتّانى را - رحمة الله عليه « 12 » - در وقت رفتن پرسيدند كه : خلاصهء عمل تو چه بود ؟ گفت : چهل سال به مراقبت عمل دل مشغول بودم ، هرگاه كه غير حق ، روى به خلوت سراى دل من نهادى ، در « 13 » بر وى فراز كردمى تا خاطر بيگانه در حرم دوستى « 14 »
هامش
( 1 ) . بود .
( 2 ) . و اگر نه .
( 3 ) . نور و بركت او با تو نماند .
( 4 ) . شب دنيا .
( 5 ) . وى را در خطا و گمراهى نيندازد .
( 6 ) . س : برين دولت .
( 7 ) . از ادراك .
( 8 ) . ترا راهبر و دليل باشم .
( 9 ) . راه دهيم و قوى گردانيم .
( 10 ) . مثنوى .
( 11 ) . ( حكايت ) ندارد .
( 12 ) . رحمة الله عليه را .
( 13 ) . در دل .
( 14 ) . دوست .