گشت در امت تو از اوتاد * هر كه در وى حق اين خصال نهاد « 1 »
حكايت « 2 »
ابراهيم ادهم - قدست اسراره « 3 » - به سر عابدى رسيد كه كار وى به آخر رسيده بود .
گفت : از فوت حيات دنيا ، دريغ نمىخورى ؟ گفت : اى شيخ « 4 » ! از سراى غرور و احزان « 5 » و جاى خطايا و غفلت و نسيان بيرون مىروم و به دولتسراى خلوت « 6 » مىرسم ؛ چرا درد و دريغ خورم ؟ بل درد و دريغ « 7 » بر فوت شبى مىخورم كه نه در قيام گذاشتهام « 8 » و به « 9 » روزى كه نه در صيام بسر بردهام [ و در نفسى كه نه بر ياد حق برآوردهام ] « 10 » ابراهيم گفت : هينئا لك و مرحبابك . گويند « 11 » عالمى به سر [ بالين ] « 12 » عارفى رسيد به وقت سفر آخر [ ت ] .
گفت : نيكوگمان باش بر حضرت مولى تعالى « 13 » .
گفت : اى عزيز ! تو غم خود خور كه اگرم برخيزاند ، به خدمت كمر بندم . و اگرم بيرون برد ، به قرب او پيوندم . فرمان را گردن نهم و به شكرانه جان بر سر نهم « 14 » . دنيا سراى عبادتست و [ گور ] « 15 » خلوتخانه عبوديت و حشرگاه منازل عبودت « 16 » . عبادت در اقامت امر است « 17 » ؛ و حسن عبوديت در انقياد حكم « 18 » ؛ و گوهر عبوديت « 19 » در صفاى معرفت و وفاى محبت نهاد . اوتاد را زيب و زينت ، اين چهار خصلتست ؛ و بناى چهار ركن عالم ، بر اين چهار اوتاد محكم است « 20 » .
هامش
( 1 ) . هر كه را در وى اين خصال بود .
( 2 ) . ( حكايت ) ندارد .
( 3 ) . قدس الله سره .
( 4 ) . اى ابراهيم .
( 5 ) . س : ( و احزان ) ندارد .
( 6 ) . سراى جلوت .
( 7 ) . دريغ و درد .
( 8 ) . گذشته .
( 9 ) . ( به ) ندارد .
( 10 ) . عبارت داخل قلاب در ( س ) نيست .
( 11 ) . ( گويند ) ندارد .
( 12 ) . س : بالين ندارد .
( 13 ) . ( تعالى ) ندارد .
( 14 ) . س : بر سر دهم .
( 15 ) . س : ( گور ) ندارد .
( 16 ) . س : عبوديت .
( 17 ) . عبادت در امتثال امر است .
( 18 ) . انفاذ حكم .
( 19 ) . س : گوهر عبوديت .
( 20 ) . اوتادست .