يا احمد ، « 1 » اجعل همّك هما واحدا « 2 » و اجعل لسانك لسانا واحدا و اجعل بدنك متواضعا ، حتى لا تغفل [ عنّى ] « 3 » ابدا فمن غفل عنّى « 4 » لا ابالى فى اىّ واد هلك .
اى احمد « 5 » ! يك همّت باش و زبان و دل با من يكىدار « 6 » ؛ يعنى به دل و زبان در طلب من باش « 7 » . و تواضع و افكندگى پيشه گير و نگر تا از من غافل نشوى ؛ كه هر كه از من غافل شود ، به هر وادى كه درافتد هلاك شود ، دريغ نبود « 8 » . يعنى نظر عنايت از او باز گيرم و از خود دور كنم « 9 » .
رباعى « 10 »
اى عاقل « 11 » اگر تو واقف اسرارى * يك دوست بسنده كن كه يك دل دارى
افكندگكى بگير و غافل منشين * از دوست اگر منتظر ديدارى « 12 »
حكايت « 13 »
يكى از كريمان عرب را پرسيدند كه : از خود كريمتر كسى ديدهاى ؟ گفت : در باديه « 14 » بر سر قبيلهء رسيدم . به نزد عربى فرود آمدم . هر روز شترى مىكشت . گفتم : اين اسراف باشد . گفت : از كرم نباشد كه گوشت شب مانده پيش مهمان نهيم « 15 » . وقت بازگشتن ، صرهء زر صد دينارى پيش اهل او نهادم و بازگشتم . عرب [ در غضب شد و از عقب آمد ] « 16 » و
هامش
( 1 ) . س : ( يا احمد ) ندارد .
( 2 ) . فى هما واحدا .
( 3 ) . لا تغفل عنّى .
( 4 ) . ( عنّى ) ندارد .
( 5 ) . خطاب رسيد كه اى احمد .
( 6 ) . يك دل و يك زبان و يك همّت باش و دل با من يكى دار .
( 7 ) . به دل و زبان با من يكى باش .
( 8 ) . نباشد .
( 9 ) . خودش دور كنم .
( 10 ) . ( رباعى ) ندارد .
( 11 ) . س : اى عقل .
( 12 ) . چو يك دل دارى .
( 13 ) . ( حكايت ) ندارد .
( 14 ) . وقتى در باديه .
( 15 ) . ميهمان نهم .
( 16 ) . س : داخل قلاب را ندارد .