كه « 1 »
« وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ »
.
عبد الله مسعود را - رضى الله عنه « 2 » در حين وفات « 3 » پرسيدند كه : هيچ دردى دارى ؟
گفت : دارم ؛ درد گناه .
گفتند : چيزيت آرزو هست ؟ « 4 » گفت : هست ؛ عفو و رحمت پروردگار . « 5 » گفتند : طبيبى طلبيم ؟ « 6 » گفت : مرا خود طبيب بيمار كرده است . بيمار ويم و در تيمار ويم .
بيت
اين قصه نگر كه بس عجب افتاده است * بيماريم از لطف طبيب افتادست « 7 »
مكحول شامى را - رحمة الله عليه - كسى خندان كم ديدى ، « 8 » مگر وقت مردن « 9 » كه بخنديد . گفتند : از چه مىخندى ؟ گفت : از شادى آنكه از دشمن « 10 » نفس و دنيا خلاصى « 11 » مىيابم . و به دوست « 12 » مىروم و از زندان فانى به بستان « 13 » [ باقى ] سفر مىكنم .
[ بيت ]
خوشتر از اين در جهان دگر چه بود كار « 14 » * دوست بر دوست رفت و يار بر يار
هامش
( 1 ) . قوله تعالى .
( 2 ) . رضى الله عنه را .
( 3 ) . وقت وفات .
( 4 ) . طبيعت آرزو هست .
( 5 ) . ندارد .
( 6 ) . ندارد .
( 7 ) . ندارد .
( 8 ) . كسى كم خندان ديدى .
( 9 ) . وقت رفتن .
( 10 ) . ( دشمن ) ندارد .
( 11 ) . خلاص .
( 12 ) . و نزد دوست .
( 13 ) . به بوستان .
( 14 ) . بگو چه بود كار .