يمين عرش « 1 » بنشيند « 2 » . به دو خطاب رسد كه : اى روح پاك ! عالم خاك را چون ماندى « 3 » ؟
جواب گويد كه : اى آله من و پناه من « 4 » ! مرا از چيزى پرسيدى كه مرا بدان علم نيست . به عزّت و جلال تو كه ، از آن وقت كه ، مرا بيافريدهاى ، تا اين غايت ، من از جلال و بزرگى تو ترسان بودهام .
خطاب عزّت دررسد كه : بندهء من ! راست مىگويى . تو به تن در دنيا بودى و به روح با من بودى و در نظر من بودى « 5 » . سرّ و علانيهء تو بر من پوشيده نيست « 6 » . هر مرادى كه مىخواهى ، از من درخواه تا بدهم ؛ هر سؤالى « 7 » كه خواهى ، بكن ، تا اجابت كنم . اينك « 8 » بهشت من ؛ درآى . اينك جوار من ؛ آرام گير با قرب من .
روح گويد : الهى ! مرا با خود آشنا كردى . چون ترا يافتم ، مرا آرزوى ديگر نماند ؛ و از خلق بىنياز گشتم . به عزت و جلال تو ، كه اگر رضاى تو در آن باشد ، تا به تور [ پاره پاره كنندم ] « 9 » و به سختترين حالى هفتاد بار [ بكشندم ] « 10 » ، بر اميد يافت رضاى تو ، آن بر من سهل و آسان بود .
هامش
( 1 ) . عرش رحمان .
( 2 ) . ترجمهء اين قسمت ، در نسخهء اسعد افندى چنين است : ( و فرشتگان ايستاده باشند بر سر وى ؛ به دست هر فرشتهاى ، قدحى از شراب كوثر و قدحى از خمر بهشتى ، جان وى را از آن قدحها سيراب كنند ، تا تلخى مرگ و سختى مرگ از وى برود ؛ مژده دهند مرا او را به مژدهء بزرگ ؛ و چنين گويند مر او را كه پاك شدى و پاك است جاى بازگشت تو ؛ و تو به عزيز كريم حبيب قريب مىرسى ؛ جان از دست فرشتگان ببرد و به حضرت عزت رسد ، زودتر از چشم زخمى و نماند حجابى و پردهاى ميان جان و ميان حضرت عزت ؛ و حضرت عزت به وى مشتاق بود و نشيند بر راست عرش . ) ( رك . به مجموعهء رسائل خطى فارسى آستان قدس ، شمارهء 1 ، ص 15 - 14 ) .
( 3 ) . روح پاك عالم پاك ! عالم خاك را چگونه يافتى ؟ .
( 4 ) . اى پناه من .
( 5 ) . ( در نظر من بودى ) ندارد .
( 6 ) . س : سرّ و علانيهء من بر تو پوشيده نيست .
( 7 ) . هر سؤال .
( 8 ) . اينت .
( 9 و 10 ) . س : تا به نور قهر ، پار كنم و به سختترين حالى ، هفتاد بار بكشم . مير : تا به نور قهر ، پارپار كنم و به سختترين حال ، هفتاد بار بكشم ( كنندم و كشندم ، از ترجمهء كتابخانهء اسعد افندى گرفته شد ) .