و او را دفن كردند و « 1 » دريا به حال خود باز آمد . خاك او را بپوشيد « 2 » و ناپديد كرد . گويند : « 3 » بو عمران واسطى را - رحمة الله عليه « 4 » - كشتى بشكست و غرق شد ؛ و او با عيال بر تخته پارهء بماند . « 5 » اهل او حمل داشت . زمان « 6 » ولادت نزديك آمد . از تشنگى بناليد ؛ و آب دريا تلخ بود . مناجات كرد . جوانى را ديد در هوا نشسته ؛ « 7 » به دست او كوزهاى از ياقوت احمر ، بر او سلسلهء از زر بسته ، فرو فرستاد و شربتى « 8 » از عسل شيرينتر و از برف سفيدتر و از يخ خنكتر و از مشك خوشبوىتر ، هر دو بخوردند .
پرسيد « 9 » كه : اى بندهء خاص ! « 10 » اين كرامت را به چه « 11 » يافتى ؟ گفت : رضاى دوست را ، بر هواى دشمن برگزيدم . [ هوا ] را بساط و فرش من گردانيدند . « 12 »
گويند : « 13 » نابينايى بود از عرب . « 14 » از حال چشم او پرسيدند . گفت : بينا بودم ؛ و حرفهء من راه زدن بود .
جوانى ديدم در باديه ؛ « 15 » درّاعه كتانى پوشيده و نعلينى در پوشيد . « 16 » قصد جامهء او كردم . گفت : « 17 » برو در عافيت حق . گفتم : لابد جامه بيرون مىبايد كرد . « 18 » سه بار بر من حجت كرد . نشنيدم . « 19 » از دور به انگشت اشارت كرد . نورى از انگشت او چنان درخشيد كه نور چشم من درو ناچيز شد . « 20 » پرسيدم كه : تو كيستى ؟ گفت : ابراهيم خواص .
ذو النون مصرى - رحمة الله عليه - گفت : « 21 » جوانى را ديدم در قفاى مكه . گاه در قيام
هامش
( 1 ) . ( و ) ندارد .
( 2 ) . و خاك را بپوشيد .
( 3 ) . گويند كه .
( 4 ) . ابو عمران واسطى را رحمة الله .
( 5 ) . بماندند .
( 6 ) . و زمان .
( 7 ) . ديد كرد پاى بر هوا نشسته .
( 8 ) . در و شربتى .
( 9 ) . از او پرسيد .
( 10 ) . خاص خداى .
( 11 ) . س : ( را ) ندارد .
( 12 ) . رضاى حق را بر هواى نفس اختيار كردم ؛ هوا را بساط و فرش من گردانيد .
( 13 ) . ( گويند ) ندارد .
( 14 ) . در عرب .
( 15 ) . در باديه مردى را ديدم .
( 16 ) . و نعلينى در پاى و خاتمى در انگشت .
( 17 ) . مرا گفت .
( 18 ) . بايد كرد .
( 19 ) . حجت گرفت . نشنودم .
( 20 ) . درو خيره شد .
( 21 ) . قدس الله سره گفت كه .