بيت
بر بندهء عظيم سهل و آسان باشد * بر ياد تو جان دادن و خندان بودن « 1 »
روح مناجات كند ؛ گويد : الهى ! چگونه به خود معجب گردم ؟ من خوار بودم ؛ تو مرا عزيز كردى . مغلوب بودم ؛ تو « 2 » مرا نصرت كردى . « 3 » و ضعيف بودم ؛ تو « 4 » مرا قوى كردى . و مرده بودم ؛ مرا به ذكر خود زنده كردى . اگر نه ستارى تو بودى ، من از اول قدم « 5 » رسوا شدمى . به يك ذلّت عصيان « 6 » در نسيان بماندمى . الهى ! چگونه طالب رضاى تو نباشم ؟ و تو مرا كامل به معرفت خود كردى . تا به عقل ، حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت باز شناختم .
از حق تعالى خطاب رسد « 7 » كه : در هيچ وقت ترا از رؤيت خود در حجاب ندارم .
به دار الجلال من حاضر آى ، « 8 » هر وقت كه خواهى ؛ كه من با محبّان و دوستان خود ، چنين كنم . « 9 »
نظم « 10 »
دوستان در بوستان قدس من * دايم اندر وصل جاويدان بوند
گاه از من شان ، سلام و گه پيام * گاه از من نازل احسان « 11 » بوند
گاه اندر ملك من شادى كنند * گاه اندر روضهء رضوان بوند « 12 »
گويند كه : يكى از دوستان حق را در دريا وفات رسيد . اهل كشتى خواستند كه او را در دريا اندازند . « 13 » آب دريا درهم زد « 14 » و تك دريا ، خشك شد « 15 » خاك كندند
هامش
( 1 ) . دو مصرع بجاى هم آمده است .
( 2 ) . و مغلوب بودم ؛ مرا نصرت دادى .
( 3 ) . و مغلوب بودم ؛ مرا نصرت دادى .
( 4 ) . ( تو ) ندارد .
( 5 ) . به اول قدم .
( 6 ) . به نخست عصيان .
( 7 ) . از حق سبحانه و تعالى خطاب شنود .
( 8 ) . س : حاضر آيى .
( 9 ) . چنين معامله كنم .
( 10 ) . شعر .
( 11 ) . ناظر احسان .
( 12 ) . بيت در ( مير ) نيست .
( 13 ) . از كشتى در آب اندازند .
( 14 ) . بر هم زد .
( 15 ) . در تك دريا ، خشكى پديد آمد .