تا بيش او را با حديث مخلوقان « 1 » آرام نماند و از مجالس خلق « 2 » گريزان شود . و او را محرم كلام خود و سخن ملائكه گردانم . و اسرارى كه بر خلق پوشيده است « 3 » ، وى را بدان دانا گردانم . « 4 » و به لباس حيا و [ ستر ] شرم « 5 » او را بيارايم ، تا همهء خلق از او شرم دار [ ند ] « 6 » . و او از من شرم دارد . و بر روى زمين رود و گناهان وى آمرزيده بود « 7 » . و دل او را منور به نور بينايى كنم ، تا بر ديدهء بصيرت وى از امور آخرت چيزى پوشيده نماند . و [ از ] نعيم بهشت « 8 » و شدايد دوزخ و افزاع و اهوال او ، پرده از پيش دل وى « 9 » برگيرم تا در غيبت « 10 » جملهء اهوال و شدايد قيامت را نقد بيند به ديدهء يقين . زيرا « 11 » در معرفت دل ، زمان آينده و گذشته يكسان است « 12 » . كه زمان معيار عالم حواس است نه مقياس عالم قلوب و ارواح . تا سؤال منكر و نكير و سكرات موت و غمرات او و ظلمت قبر و تنگى لحد و هول مطلع به دو نمايم . و وى را به ترازوگاه حاضر كنم ؛ و ديوان حساب « 13 » نصب كنم ؛ و نامهء معاملت به دست او نهم ؛ تا نامهء معاملت عمر خود تمام برخواند . و با او بىترجمان سخن گويم ؛ و به رفعت خود ، بردارمش تا بر [ مى ] خيزد و مىنشيند « 14 » و افتان خيزان به حضرت ما مىآيد « 15 » ؛ گاه در حركت [ و ] گاه در سكون بود « 16 » و باز بر صراط « 17 » بگذرانمش ؛ و دوزخ [ را ] بر وى عرضه كنم ؛ و بهشت ( را ) به دو نمايم ؛ و انبيا و شهدا « 18 » را حاضر كنم تا ببيند مظلومان چنگ در دامن ظالمان زده و كرسى قضا نهاده براى فصل خصومات و انصاف . مظلومان ، ظالمان را مىگو [ يند ] « 19 » : ميان من و تو ، امروز حكم عدلست ؛ كه جور و ستم ، از او صورت نبندد « 20 » .
هامش
( 1 ) . با حديث مخلوقات .
( 2 ) . مجالست خلق .
( 3 ) . و از آن اسرارى كه بر خلق پوشيده كردهام .
( 4 ) . او را بياگاهانم .
( 5 ) . و ستر شرم .
( 6 ) . س : دارد .
( 7 ) . عبارت ( و بر روى زمين رود تا آمرزيده بود ) ندارد .
( 8 ) . چون نعيم بهشت .
( 9 ) . دل او .
( 10 ) . در غيبت .
( 11 ) . زيرا كه .
( 12 ) . زمان گذشته و آينده .
( 13 ) . س : و به ديوان حساب .
( 14 ) . س : تا برخيزد و مىنشيند .
( 15 ) . به حضرت من آيد .
( 16 ) . ( بود ) ندارد .
( 17 ) . تا بر صراط .
( 18 ) . و انبيا و اوليا و شهدا .
( 19 ) . س : مىگويد : مير ؛ مىگويند كه .
( 20 ) . ( كه ) و ( ازو ) ندارد .