پس حجاب برگيرم ؛ و به كلام خودش ، مشرف و منعم « 1 » گردانم ؛ و لذت نظر خودش ، كرامت كنم .
و اين معانى چندانكه در خواب مرعوام را ممكن است كه ببينند ، اهل جذبه را و ارباب كشف را چون آئينهء دل صفا پذيرد « 2 » ، در ميان خواب و بيدارى جايز است [ كه ببينند ] « 3 » .
و اين بنده را « 4 » كه شغل دنيا نبود ، غريبوار در دنيا گذاشته بود « 5 » ؛ مىداند كه با هر كه دوستى گيرد ، بميرد و با هر چه « 6 » دل نهد ، فنا پذيرد . صحبت بازندهاى گيرد ، كه مرگ را به ساحت جلال او راه نبود « 7 » .
[ بيت ]
از همه عالم گريز است او همه جان و دل است * آن تويى كز كل عالم ناگزيرى ناگزير « 8 »
پس ديگر التفات ننمايد « 9 » اين بنده به دنيا كه اولش عدم و آخرش فناست « 10 » ؛ و او حالى در شرف هلاك است ؛ و اهل او را گذر بر مرگست . و من كه خداوندم ، اين بنده را ملكى دهم كه بالاى جمله « 11 » ملكوت بود ، تا هر ملكى و سلطانى او را گردن نهد و هر جبّارى و ستمكارى از هيبت او بشكوهد . « 12 » و هر سبع ضارى او را مطيع و فرمانبر شود ؛ و
هامش
( 1 ) . ( منعم ) ندارد .
( 2 ) . و اين معانى چنان كه عوام را در خواب ممكن و متصور است كه ببينند اهل ( و ) حدت و ارباب كشف را چون .
( 3 ) . جايز است كه ببينند .
( 4 ) . آن بنده را .
( 5 ) . گذرانيده بود .
( 6 ) . و بر هر چه .
( 7 ) . نباشد .
( 8 ) . س :از همه عالم گزير است او همه ناگزير است * او همه جان و دل است آن توئى كز كل عالم ناگزيرى ناگزير( بيت مطابق نسخهء مير ، اصلاح شد ) .
( 9 ) . پس به كسى ديگر التفات ننمايد .
( 10 ) . مصرع دنيا كه اولش عدم و آخرش فناست .
( 11 ) . ( جمله ) ندارد .
( 12 ) . بترسد .