محمد « 1 » ! اگر بديدى كه ملائكه ، گل روح او را چگونه دست به دست مىبردارند « 2 » به هزار اعزاز و كرامت .
بيت
[ اى خوشا وعدهء آن دوست كه مىداد سلام * مىرسد هر نفسى از در معشوق پيام ] « 3 »
مشايخ - قدس الله ارواحهم « 4 » - در مقام محبت هر كس سخنى مىگفتند . جنيد - قدس سره « 5 » - هنوز خردسال بود . روى به دو آوردند كه : يا عراقى ! « هات ما عندك » ؟
جنيد « 6 » سر بر آورد و آب در چشم بگردانيد « 7 » . پس زبان را كه زبانهء آتش « 8 » محبت بود ، بگشاد و صفت محب و محبوب « 9 » آغاز كرد و گفت : « عبد ذاهب عن نفسه متصل بذكر ربه قائم باداء حقه ، ناظر اليه بقلبه . محترق قلبه بانوار هيبته . و صفا سره من كاس مودّته . و انكشف له نور الحياء من استار غيبه . فان تكلّم فبالله ، و ان نطق فمن الله ، و ان تحرك بامر الله و ان سكت فمع الله . فهو بالله و من الله و مع الله تعالى « 10 » » .
گفت : بندهء بود از خود رسته ، و دل در ياد حق بسته و به واسطهء خدمت به قرب دوست پيوسته و بس « 11 » دزديده به جمال با كمال دوست نگريده « 12 » ؛ و در طاق خدمت آويخته « 13 » .
و خون نفس حرون در فرمان وصال ريخته ؛ و خود را چون كمركش ، از كمر كرامت آويخته « 14 » . دلش را انوار هيبت مولى سوخته ؛ و بر قامت راستش « 15 » ، جامهء مودّت دوخته و نور حيرت « 16 » در استار غيبت براى مشاهدهء سر « 17 » او افروخته . و مرغ جانش را به دانهء مهر خود آموخته ؛ اگر سخن گويد ، به دو گويد و از او گويد « 18 » و به او
هامش
( 1 ) . اى احمد .
( 2 ) . مىبرآرند .
( 3 ) . س : ندارد .
( 4 ) . س : ندارد .
( 5 ) . قدس روحه العزيز .
( 6 ) . جنيد قدس الله روحه .
( 7 ) . گردانيد .
( 8 ) . زبانيهء آتش .
( 9 ) . محب و محبت .
( 10 ) . س : ( تعالى ) ندارد .
( 11 ) . پس .
( 12 ) . نگريسته .
( 13 ) . در نطاق آويخته .
( 14 ) . مير : از ( و خون نفس ) تا ( كرامت آويخته ) را ندارد .
( 15 ) . بر قامت راستيش .
( 16 ) . نور جبروت .
( 17 ) . مشاهدهء اسرار .
( 18 ) . از او گويد و به دو گويد .