خوردن ، به نعمت حامدان باشند « 1 » و در آخر تناول نعمت شاكر [ ان ] « 2 » ؛ و دعا و مناجات ايشان را به حضرت عزّت ، بار بود ؛ و قصهء ايشان ، مرفوع بود « 3 » ؛ و سخن ايشان به بارگاه حق ، مسموع شود « 4 » ؛ فرشتگان به ديدن ايشان ، شادمان باشند ؛ و دعاى ايشان ، گرد سراپردهء غيب پرواز مىكند ؛ مولى تعالى ذكر ايشان را دوست مىدارد « 5 » ، چنان كه مادر مهربان ، سخن فرزند خود را دوست دارد ؛ دل ايشان را « 6 » طرفة العينى از حق غيبت نبود « 7 » ؛ به طعام زيادتى و لباس فزونى « 8 » ، التفات ننمايند ؛ هر كه از حق غافل بود [ و غايب بود او را ] « 9 » از مردگان شمرند ؛ حىّ كريم « 10 » ، خداوند رحيم را دانند ، آن خدايى كه گريختگان را به كرم مىخواند تا قبول كند و مقبولان را به واسطهء خدمت [ به حرمت ] « 11 » ، بر مائدهء لطف و كرم مىنشاند ؛ دنيا « 12 » و آخرت ، به نزد ايشان يكى شده بود « 13 » ، يعنى به تن با دنيا و [ به ] دل با عقبى و به سر با مولى باشند ؛ عامهء خلق يك بار ميرند و اين عزيزان ، روزى هفتاد بار نفس « 14 » را هر دم « 15 » به بىمرادى [ شربت ] مرگى بچشانند « 16 » ؛ پيوسته در مجاهدت و مكايدت هوا و نفس و ديو باشند ، زيرا كه شيطان را دانند كه در عروق و مجارى چون خون در مىآيد ؛ اگر باد سختتر وزد « 17 » ، درخت نهاد ايشان را از پاى درآرد ؛ از غايت ضعف و نحافت و نازكى و لطافت « 18 » و با اين همه چون به خدمت حق بايستند ، چون « 19 » بنيان مرصوص بو [ ند ] « 20 » ؛ در دل ايشان ، مشغولى خلق نبود .
پس قسم ياد كرد حق تعالى گفت : به عزت و جلال من كه چون ايشان از زندگى
هامش
( 1 ) . در اول خوردن ، نعمت حامد باشند .
( 2 ) . و در آخر ، نعمت شاكر .
( 3 ) . ( بود ) ندارد .
( 4 ) . مسموع بود .
( 5 ) . الله - جل جلاله - سخن ايشان را دوست مىدارد .
( 6 ) . ( را ) ندارد . . .
( 7 ) . نباشد .
( 8 ) . افزونى .
( 9 ) . غافل بود و غايب بود او را .
( 10 ) . س : چه گويم .
( 11 ) . خدمت به حرمت .
( 12 ) . و دنيا .
( 13 ) . يكى شده باشد .
( 14 ) . نفس خود .
( 15 ) . ( هر دم ) ندارد .
( 16 ) . شربت مرگ مىچشاند .
( 17 ) . بوزد .
( 18 ) . باريكى و لطافت .
( 19 ) . چون بايستند همچون .
( 20 ) . باشند .