هوا بميرند ، ايشان را زندگى [ قديم ] « 1 » دهم كه حدت مرگ « 2 » [ را ] بر آن گذر نبود « 3 » ؛ و چون باز روح ايشان به پروازگاه غيب خرامد « 4 » ، بر دست « 5 » باز يار ملك الموتش ننشانم ؛ و به الطاف « 6 » ، بر دست ارواح ملايكهاش بنشانم ؛ و به خطاب مستطاب
« ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »
محترم كنم ؛ و براى روح او [ درهاى ] قبّهء خضراى لاجوردى بگشايم « 7 » ؛ و جملهء حجب از پيش ديدهء سر او بردارم ؛ و خازن جنان را فرمايم تا براى او « 8 » بهشت را بيارايند و جنات را آئين بندند « 9 » ؛ و حورعين ، گرد بر گرد كنگرهء عليين نهد « 10 » ؛ و ملايكه روح او را نثار صلوات آورند « 11 » ؛ و درختان بهشت ، ميوه مراد بار آورند « 12 » و شاخهاى با ثمر و داد از راههاى و داديش سر فرود آورند « 13 » . رياح رحمت « 14 » را [ از زير عرش ] « 15 » بفرمايم تا حمالى كوههاى « 16 » مشك و كافور كنند . و در مجمر قدرت بر آتش دود دل محبّ « 17 » عود و عنبر محبت مىسوزند « 18 » ؛ چنانك دود و خاكستر در ميان نبود ، تا بخار « 19 » بخور رحمت « 20 » به مشام [ جان ] عاشق « 21 » جگر سوخته مىرسد . و در وقت قبض روح خطاب متسطاب [ بىحجاب و واسطه ] « 22 » به گوشش رسانم كه : « اهلا و مرحبا » ؛ و به تهنيت قدوم « 23 » بر رب كريم مژده دهمش و خطابش فرمايم كه : برآى به روضهء رحمت و رضوان من ؛ و به بهشت پر نعمت مقيم شو ، كه نعيم او دايم و مقيم است و بىانقطاع خالدا مخلدا و تراست « 24 » بر حضرت ما مزدى بزرگ « 25 » اى
هامش
( 1 ) . زندگى قديم .
( 2 ) . حدوث مرگ .
( 3 ) . و غفلت و غيبت را بر آن گذر نبود .
( 4 ) . قبض روح او تميز من نكند .
( 5 ) . به دست .
( 6 ) . و به نكات الطاف .
( 7 ) . درهاى قبهء خضر لاجوردى بگشايم .
( 8 ) . تا براى جان او .
( 9 ) . ( و جناب را آئين بندند ) ندارد .
( 10 ) . حورعين گرد وى بر كنگرهء عليين برآيند .
( 11 ) . آرند .
( 12 ) . آرند .
( 13 ) . و شاخها با ثمرهء مراد از راه و داد پيش او سر فرود آرند .
( 14 ) . و رياح .
( 15 ) . س : ( زير عرش ) ندارد .
( 16 ) . س : حمالى كوشكها .
( 17 ) . به آتش دل محبت .
( 18 ) . عنبر مىسوزند .
( 19 ) . س : تا بخار طبيعت بخور بىزحمت .
( 20 ) . س : مشام عاشق .
( 21 ) . ندارد .
( 22 ) . ندارد .
( 23 ) . و قدوم .
( 24 ) . خالدا مخلدا و دائما مؤبدا تراست .
( 25 ) . مردى بزرگ .