شهوانى را به دست فنا سپرده باشند و از شر [ او ] باز رسته « 1 » . جاى طلب راحت عابدان ، خلوت سراى خاكست . آب روى « 2 » ايشان ، از چشمهسار ديده بود و همنشين ايشان ، جمع ملايكه بوند « 3 » ، مناجات ايشان با ملك منّان « 4 » بود ؛ نور « 5 » جولانگاه ايشان ، زير عرش مجيد [ بود ] « 6 » ؛ مرغ دل ايشان ، در قفص قالب مىطپد و فرجه مىطلبد ، تا پرواز كند و از اين ديوسراى استخوانى ، به دولت سراى سبحانى رسد .
كى باشد كه اين قفص بردارم و در باغ الهى آشيان سازم ؛ و اين ديوسراى استخوانى در پيش سگان دوزخ اندازم « 7 » .
عمر عبد العزيز را غلامى بود . شبى گفت خليفه را « 8 » . به عدل و رأفت تو ، همهء خلق آسودهاند ، الّا من و تو كه پيوسته در مجاهده مىباشيم . [ غلام را ] « 9 » گفت : ترا « 10 » آزاد كردم تا تو « 11 » با رعيّت بياسايى . اما جاى آسايش من آخرتست ؛ كه اگر روز « 12 » آسايش كنم ، رعيت در رنج افتد « 13 » و اگر شب بياسايم ، روز قيامت ضايع مانم .
حضرت ابراهيم ادهم مىگويد « 14 » : راهبى را ديدم . گفتم : دنيا را صفت كن « 15 » گفت : خلقى است بر مثال زنى : سر وى از تكبّر ، روى وى « 16 » از فرح ، چشم وى « 17 » از عجب ، زبان وى « 18 » از معذرت ، گوش وى از نسيان ، نفس وى « 19 » از علو ، دل وى « 20 » از طمع ، شكم وى از حرص ، پاى وى از حسد ، گردن وى از حزن ، پشت وى از نوميدى ، زينت وى از شهوات « 21 » ؛ اين است صورت دنيا ، كه شما به وى فخر مىكنيد . از وى بر حذر باشيد .
[ شيخ سنايى - عليه الرحمه - گويد : ]
هامش
( 1 ) . از شر او رسته .
( 2 ) . و آب روى .
( 3 ) . باشند .
( 4 ) . احد منان .
( 5 ) . ( نور ) ندارد .
( 6 ) . ( مجيد ) ندارد .
( 7 ) . عبارت ( كى باشد - تا اندازم ) ندارد .
( 8 ) . خليفه را گفت .
( 9 ) . ( غلام را ) ندارد .
( 10 ) . ترا نيز .
( 11 ) . تا تو نيز .
( 12 ) . اگر روز در دنيا .
( 13 ) . افتند .
( 14 ) . ابراهيم ادهم - رحمة الله عليه - مىگويد .
( 15 ) . پرسيدم كه دنيا را صفت كن .
( 16 ) . روى او .
( 17 ) . چشم او .
( 18 ) . زبان او .
( 19 ) . و نفس وى .
( 20 ) . دل او .
( 21 ) . ( زينت . . . ) ندارد .