تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راز ربانى ( اسرار الوحى سبحانى ) در شرح حديث قدسيه معراجيه ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
شهوانى را به دست فنا سپرده باشند و از شر [ او ] باز رسته « 1 » . جاى طلب راحت عابدان ، خلوت سراى خاكست . آب روى « 2 » ايشان ، از چشمه‌سار ديده بود و همنشين ايشان ، جمع ملايكه بوند « 3 » ، مناجات ايشان با ملك منّان « 4 » بود ؛ نور « 5 » جولانگاه ايشان ، زير عرش مجيد [ بود ] « 6 » ؛ مرغ دل ايشان ، در قفص قالب مىطپد و فرجه مىطلبد ، تا پرواز كند و از اين ديوسراى استخوانى ، به دولت سراى سبحانى رسد . كى باشد كه اين قفص بردارم و در باغ الهى آشيان سازم ؛ و اين ديوسراى استخوانى در پيش سگان دوزخ اندازم « 7 » . عمر عبد العزيز را غلامى بود . شبى گفت خليفه را « 8 » . به عدل و رأفت تو ، همهء خلق آسوده‌اند ، الّا من و تو كه پيوسته در مجاهده مىباشيم . [ غلام را ] « 9 » گفت : ترا « 10 » آزاد كردم تا تو « 11 » با رعيّت بياسايى . اما جاى آسايش من آخرتست ؛ كه اگر روز « 12 » آسايش كنم ، رعيت در رنج افتد « 13 » و اگر شب بياسايم ، روز قيامت ضايع مانم . حضرت ابراهيم ادهم مىگويد « 14 » : راهبى را ديدم . گفتم : دنيا را صفت كن « 15 » گفت : خلقى است بر مثال زنى : سر وى از تكبّر ، روى وى « 16 » از فرح ، چشم وى « 17 » از عجب ، زبان وى « 18 » از معذرت ، گوش وى از نسيان ، نفس وى « 19 » از علو ، دل وى « 20 » از طمع ، شكم وى از حرص ، پاى وى از حسد ، گردن وى از حزن ، پشت وى از نوميدى ، زينت وى از شهوات « 21 » ؛ اين است صورت دنيا ، كه شما به وى فخر مىكنيد . از وى بر حذر باشيد . [ شيخ سنايى - عليه الرحمه - گويد : ]
هامش
( 1 ) . از شر او رسته . ( 2 ) . و آب روى . ( 3 ) . باشند . ( 4 ) . احد منان . ( 5 ) . ( نور ) ندارد . ( 6 ) . ( مجيد ) ندارد . ( 7 ) . عبارت ( كى باشد - تا اندازم ) ندارد . ( 8 ) . خليفه را گفت . ( 9 ) . ( غلام را ) ندارد . ( 10 ) . ترا نيز . ( 11 ) . تا تو نيز . ( 12 ) . اگر روز در دنيا . ( 13 ) . افتند . ( 14 ) . ابراهيم ادهم - رحمة الله عليه - مىگويد . ( 15 ) . پرسيدم كه دنيا را صفت كن . ( 16 ) . روى او . ( 17 ) . چشم او . ( 18 ) . زبان او . ( 19 ) . و نفس وى . ( 20 ) . دل او . ( 21 ) . ( زينت . . . ) ندارد .