قرينة الشيطان .
و مثل النفس ، كمثل النعامه . تأكل الكثير و اذا حمل عليها لا تطير . و كمثل الدفلى « 1 » لونه خضر حسن « 2 » و طعمه مرّ .
پس خطاب فرمود كه « 3 » : اى احمد ! تن را به لباس نيكو و جامهء فاخر و طعام خوش و جامهء خواب نرم مياموز و مياراى ؛ كه نفس سرمايهء هر بدى و خمير مايهء هر شرى است و يار بد است « 4 » و ديو مردم فريب است « 5 » . چون او را « 6 » به طاعت خوانى ، او ترا به معصيت دلالت كند و در طاعت داشت من ترا فرمان نبرد « 7 » ، و در معصيت حق « 8 » فرمانبردار باشد .
چون سگ نفس سير شود ، در معصيت دلير شود و از حق شاكى شود « 9 » و در فقر و بىنوايى ناسپاس و خشمگين « 10 » و ناصبور شود و در فراخدستى متكبر و حرون بود . چون سير « 11 » شود ، فراموشكار و پليد گردد و چون ايمن شود ، غافل شود ؛ و قرين و همنشين ديو بود . مثل اشتر مرغ « 12 » وقت عليق « 13 » ، غذا « 14 » نصيبهء اشتر « 15 » طلبد و بسيار خورد ؛ و وقت بار كشيدن ، بار مرغى اگر بر وى نهى ، بيندازد و نبرد ؛ و چون از وى « 16 » پريدن طلبى ، گويد :
اشترم « 17 » ؛ نتواند پريد « 18 » ؛ نه پرد و نه بار كشد . و مثل ديگر به گياه خرزهره ماند كه خضرت و سبزى دارد ، اما به طعم ، تلخ و گنده باشد . علاج او ، خلاف اوست « 19 » .
هامش
( 1 ) . س : دفنى .
( 2 ) . ( حسن ) ندارد .
( 3 ) . عبارت در ( س ) نيست .
( 4 ) . يار و قرين .
( 5 ) . س : و فريب ديو مردم فريب است .
( 6 ) . چون تو او را .
( 7 ) . و در طاعت حق تعالى خلاف كند و فرمان نبرد .
( 8 ) . ( حق ندارد .
( 9 ) . چون سگ نفس سير شود ، در فسق و فجور دلير شود و چون گرسنه داريش ، از طاعت سير شود و از حق شاكى شود .
( 10 ) . غمگين .
( 11 ) . بزرگ حال .
( 12 ) . مثل نفس به شترمرغ ماند .
( 13 ) . وقت غذا .
( 14 ) . علف .
( 15 ) . شتر .
( 16 ) . از او .
( 17 ) . شترم .
( 18 ) . و چون بار كشيدن طلبى گويد مرغم نتوانم پريد .
( 19 ) . از ( و مثل ديگر ) تا آخر عبارات را ندارد .