پس خطاب مستطاب رسيد « 1 » كه : يا احمد « 2 » ! نشان دوستى من ، دوستى درويشانست و تقرب نمودن بديشان .
گفت : [ يا رب ] كدام درويشان ؟
گفت : آنان كه به عطاى اندك من « 3 » راضى باشند و از شكايت « 4 » جوع و عطش ، با هيچكس حكايت و شكايت نكنند و در بلاى بسيار و گرسنگى صابر باشند ، و در رضا « 5 » و نعمت ، شاكر باشند ، و زبانرا از زيان « 6 » دروغ نگاه دارند . و به نايافت مراد ، از حق خشم نگيرند . و ناپسند « 7 » حكم بيرون نيايند . و بفتوح دنيا و فوت او شاد و غمگين نشوند . و در بيمارستان دنيا از طلب مراد و راندن هوا پرهيز لازم « 8 » و فريضه دانند . تا مزاج جان و دلشان فاسد نگردد . و حلاوت قرب و [ لذّت ] « 9 » خدمت بيابند .
بيت « 10 »
هر كه از زهر مار پرهيزد * فقر زودش مفرح آميزد
هر كه را دل به دوست شاد بود * نامرادى همه مراد بود
حكايت « 11 »
جنيد « 12 » - قدس الله روحه « 13 » - اصحاب را گفت « 14 » : « 15 » خلق شما را به حق مىشناسند و از آن او مىدانند و از براى او گرامى مىدارند ؛ و نزد شما و سيلت براى او مىجويند . بنگريد [ اگر ] « 16 » در خلوت ، دل خود را با حق مقرب [ مى ] يابيد « 17 » و مهذّب مىبينيد ، معاملت خلق و
هامش
( 1 ) . خطاب فرمود .
( 2 ) . اى احمد .
( 3 ) . از من .
( 4 ) . نكايت .
( 5 ) . رخاء و نعمت .
( 6 ) . « زيان » ندارد .
( 7 ) . بنا پسند .
( 8 ) . « لازم ندارد » .
( 9 ) . لذت خدمت .
( 10 ) . مثنوى .
( 11 ) . ندارد .
( 12 ) . جنيد بغدادى .
( 13 ) . قدس الله سره .
( 14 ) . مرا صحاب خود را مىگفت .
( 15 ) . كه خلق .
( 16 ) . س : ندارد .
( 17 ) . س : يابند .