كلام من گرامى شوند . هر بار كه پرتو تجلّى نظر من بريشان تابد ، در اقطاع ملك ايشان هفتاد چندان زيادت كنم ، و چون اهل بهشت به طعام و شراب بهشت لذت جويند ، لذت ايشان از كلام و پيغام و ذكر من بود . و محدث ظاهر « 1 » و « 2 » باطن و ضمير ايشان ، من باشم .
مهتر عالم - صلعم - گفت : الهى ! نشان اين [ شير ] مردان « 3 » و علامت اين جوانمردان « 4 » چيست ؟
گفت « 5 » : در دنيا ، زندانيان منند ؛ و در قيد ابتلا و محنت من « 6 » ماندهاند [ و زبان را در بند لب و دندان از فضول كلام حبس كردهاند ] « 7 » و شكم را از مرادات و شهوات دنيا و فضول طعام ، خالى گذاشته . گرسنگان مايدهء ديدار منند « 8 » ؛ و منتظران پيام و كلام و اسرار منند « 9 » ؛ و به [ ما ] « 10 » حضر دنيا كه سبزى خوان بهشت است « 11 » ، سر همت « 12 » فرو نيارند ؛ و انكشت همت ، به نمك « 13 » حطام دنيا نزنند .
يكى هزار دينار پيش سلطان « 14 » ابراهيم ادهم « 15 » نهاد . قبول نكرد و گفت : بدين محقر ، نام خود را از ديوان فقرا بيرون نبرم « 16 » .
حكايت « 17 »
يحيى معاذ - رحمة الله عليه « 18 » - را از فقر سؤال كردند ؛ گفت : فقر را ، اسمى و رسمى و حقيقتى است « 19 » . رسم او تهى كردن دست است از اسباب و اسم او خالى كردن باطن از
هامش
( 1 ) . محدث در سير ظاهر .
( 2 ) . ( و ) ندارد .
( 3 ) . آن شير مردان .
( 4 ) . آن جوانمردان .
( 5 ) . فرمود كه .
( 6 ) . محنت و امتحان من .
( 7 ) . عبارت داخل قلاب را ندارد .
( 8 ) . ديدار مناند .
( 9 ) . اسرار مناند .
( 10 ) . ( ما ) ندارد .
( 11 ) . بهشتت .
( 12 ) . ( همت ) ندارد .
( 13 ) . بر نمك .
( 14 ) . ( سلطان ) ندارد .
( 15 ) . ابراهيم ادهم قدس الله سره .
( 16 ) . نتوانم كرد .
( 17 ) . ندارد .
( 18 ) . قدس الله روحه .
( 19 ) . ( س ) : رسمى است و اسمى است و حقيقتى .