ما لا يعنى « 1 » و حقيقت او آنكه بجز از حق غنى نگردد .
حكايت « 2 »
سائلى برخاست در مجلس ابو على دقّاق - رحمة الله عليه « 3 » - و گفت : مردى « 4 » درويشم « 5 » و سه شبانه روز است كه معلومى نرسيده « 6 » .
گفت « 7 » : دروغ مگوى . بگوى كه سائلم . كه درويشى سرّ حق است . وى گنج فقر جايى پنهان نكند « 8 » كه سرّ او فاش كند « 9 » .
بيت « 10 »
طريق فقر دانى چيست از هستى « 11 » جدا بودن * به تن با خلق و « 12 » حق بودن به دل در حق فنا بودن
[ ز نور و ظلمت فانى برون رفتن به جان و دل « 13 » * بمانده ظلمت هستى همه نور و ضيا بودن ]
چو خورشيد جمال حق تجلّى افكند بر جان « 14 » * چو ذره در هواى او به جان و دل هبا بودن
براى داعى حضرت به جان لبيك حق گفتن * گهى بر مروهء همّت « 15 » و گاهى بر صفا بودن
هامش
( 1 ) . از « مالا يعنى » ندارد .
( 2 ) . ندارد .
( 3 ) . سائلى در مجلس شيخ ابو على دقاق - رحمة الله برخاست .
( 4 ) . كه مردى .
( 5 ) . درويش و فقيرم .
( 6 ) . به من نرسيده است .
( 7 ) . شيخ گفت .
( 8 ) . نهان نكند .
( 9 ) . فاش كنند و با خلقان بگويند .
( 10 ) . شعر .
( 11 ) . از دنيا .
( 12 ) . ( و ) ندارد .
( 13 ) . در ( س ) نيست .
( 14 ) . بر دل .
( 15 ) . مروهء ميقات .