هست اين كالبد چو مزبلهاى * چند با او قرين توان آمد
آمد و شد درو ز حد بگذشت * خاطر من كنون بر آن آمد
كه به كلى جدا شوم از وى * شصت ساليست وقت آن آمد
اى « علا دوله » اينچنين است ليك * حكم خلاق آنچنان آمد
گوهر فقر
گوهر فقر مرا كان نبود * درد عشقم را درمان نبود
فقر گنجى است پر از گوهر عشق * گنج را يافتن آسان نبود
كس به منزل نرسد از ره عشق * زانكه اين ره را پايان نبود
جان دريغ است بدان شخص كه او * روز و شب در پى جانان نبود
شعر من بىسروسامان شد از آنك * عاشقان را سروسامان نبود
فارغ از هر دو جهانند ايشان * هر كه فارغ نه ، از ايشان نبود
اين گدا غرق غنا هست چنان * كه مر او را سر سلطان نبود