درد نايافت
اندر ره عشق درد نايافت خوش است * در ديدهء عشق گرد نايافت خوش است
هرچند خوش است گرمى يافت و ليك * در نيمشب آه سرد نايافت خوش است
عشق جوان
در كوى غمت عشق مرا راه نمود * بر من در صدهزار شادى بگشود
در پيرى من عشق جوان شد گوئى * از عمر هر آنچه كاست در عشق فزود
معجون
من هيچ ندانم كه چهام يا چونم * در مزبلهء بدن چرا مسجونم
دانم كه مركبم ز افراد جهان * زان روى من اينچنين عجب معجونم
مزبلهء كالبد
دلم از دست تن بجان آمد * در هوايش به صد فغان آمد
اين تن خاكسار مظلم را * گفتمش هر چه بر زبان آمد
باز گويم هر آنچه در دلم است * ماجرا چونكه در ميان آمد