من از ايشانم اگر چند ز پا افتادم * دست گيرند مرا روزى هم ايشانم
پيش ايشان نفسى گر بصفا بنشينم * در زمان فتنهء برخاسته را بنشانم
غير ايشان نبود هيچ كسى مونس من * در مضيق قفس اين تن چون زندانم
اى « علا دوله » بگو بار دگر از سر صدق * اى امير من و اى شاه من اى سلطانم
از بر خود بكرم بيش مرا دور مدار * رحم كن بر دل غمگين و تن بىجانم
من توانم كه ببرم ز همه خلق و ليك * از تو اى جان جهان من نفسى نتوانم
بىتو من دم نزنم گر بلب آيد جانم * هستى آگاه كزين حال ، يقين مىدانم
درون كعبه
گه هيچم و گاهى همه آن بس عجب است * گه هستم و گاه نيست اين ابو العجب است
اين طرفه نگر كه در درون كعبه * گه قبله سوى راست گهى سوى چپ است
نورديده
هرگه كه جمال دلبرم ديده شود * سر تا پايم جمله يكى ديده شود
بينائى ديدهام چو نورش باشد * كارم همه سربسر پسنديده شود