تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
كرده‌يى ؟ ! چيزى از آن بخوان تا آن را ببينم . اين را بخواندم كه اين كتاب را به دست هر كس ندهند و اين سخن را جز به اهل اين نگويند . شيخ قدس سره فرمود كه اگر ناگفتنى است نمىبايد گفت ، چون خود بگفت و نگاه نداشت ؟ ! براى او كه نگاه خواهد داشت ؟ ! مقصود آنكه روزى در خدمت شيخ به زيارت موسى جواد رفتيم و من هر بار كه به سر تربت او رفتمى متبشر بودمى . اين نوبت هيچ اثرى نديدم و با خود گفتم مگر چون در حضور شيخ است نمىتوانم توجه درست كردن . صبر كردم تا شيخ از گنبد بيرون آمد و بنشست من برفتم و تجديد وضو كردم و شكر وضو بگزاردم و باز توجه كردم به سر تربت درآمدم و هيچ اثرى نديدم و راحتى نيافتم ، به آن مقبوض شدم و مراقبه كردم ، در غيب مىبينم كه جواد از در روضه درآمد و جوانى سبزرنگ گردن‌بلند به غايت پاكيزه با او همراه است و از من مىپرسند كه چرا مقبوضى ؟ ! سبب بگفتم ، و تبسم كرد و گفت او با تو به غايت نيك است ، و از تو خشنود است . اما به سبب مطالعه آن كتاب . اين بگفت و من بازآمدم . اما چون نفس مرا با اين كتاب ميل عظيم بود نتوانستم تأويل اين خواب به آن نسخه كردن ، و همچنان بود تا به سمنان آمدم ، و مرا رسم چنين بود كه از سفر كه بازآمدمى اربعينى بنشستمى ، و به اربعين نشستم . بعد از چند روز مىبينم كه باغى پردرخت بوده و هرچه ميوهء نبوت بود پژمرده شد و هرچه ميوه شيطانى بود تر و تازه شده ، من نيك غمناك شدم كه سبب اين چيست ؟ ! مىشنوم كه كسى مىگويد كه نمىدانى به چه سبب است ؟ چشم خود را دوا مىبايد كرد ، گفتم : مگر درين سفر نظر بر امردى افتاده است يا به چيزى ناشايست نظر كردم ؟ گفت : نه ، مطالعهء اين كتاب و اشارت به كتاب امام محمد غزالى كرد . همچنان بىخبر بودم تمام از غيب بازنيامده كه از خلوت بيرون آمدم و آن كتاب را