هر قومى كه آمدند سخن قوم ديگر را مخالف شدند و جملهء انبيا به يك سخن آمدند و موافق يكديگرند « 1 » و پيش از افلاطون حكما را خلاف نامحصور بود و افلاطون بر بطلان همه دليل گفت ، الا دويست و هفتاد را كه رد نكرد و آن مخالف بود تا ارسطاطاليس بيرون آمد و دويست و هفتاد را با بيست و سه آورد ، در بيست و سه نيز مخالف بود ، ابو على سينا بيست را رد كرد و در سه مخالف ماند و به آن سه مسئله او را اهل شرع تكفير كردند . يكى آنكه حق تعالى را به جزئيات نگفت . دوم آنكه عالم را قديم گفت . سيوم آنكه تنعّم و تألّم روح را اثبات كرد و حشر اجساد را منكر شد . و آن زيانى كه از سخنان ايشان در ميان اهل اسلام بماند از سخن هيچكس نماند ، به شومى آنكه هر چه عقل ايشان به آن نرسيد رد كردند و هرچه بالاى طور عقل بود وز آن هرچه گفتند غلط كردند و زير طور عقل نيز به قدرت حق تعالى تعلق داشت و عقل ايشان را موافق نبود و انكار كردند ، و مرا بدبختى ايشان و جهل و ناكسى و بداعتقادى ايشان چون آفتاب روشن شده است ، به سبب آنكه چندين را كه ايشان وجود آن را منكرند و مىگويند ، عقل قبول نمىكند « 2 » كه چنين باشد و مذهب ايشان آنست كه آن چيز نيست و انبيا را تصديق نكردند در آن ، و من آن را به مشاهده ديدم و بر وجود آن همچنانكه بر وجود خود يقينم يقين شد ، و دانستم كه اعتقاد ايشان و سخنان ايشان هيچ اصل ندارد ، و از قدرت حق بسيار ديدم و مىبينم . اكنون كه ايشان همه منكرند و محال مىپندارند از آن يكى وجود ملك است كه بيشترى آن را منكرند و مرا عين اليقين شده است كه بدبختى مىكنند و همچنين كه به وجود شما هر سه شك ندارم كه پيش من نشستهايد به وجود ملايك شك ندارم .
ديگر بعضى از ايشان وجود جن را منكرند و بسيار خلق ايشان را
هامش
( 1 ) . در نسخه ( يكديگريد ) .
( 2 ) . در نسخه ( نمىكنند ) .