رفتم و آن اجازتنامهء شيخ او با من بود ، و آن روز كه قافله بر منا بود يكى از مريدان شيخ شهاب الدين سهروردى قدس سره در آنجا بود و با درويشى چند به زيارت او رفتم ، الحق مردى بس عزيز بود . ساعتى بنشستم و از هر نوع سخنان مىرفت ، از وى پرسيدم كه شنيدهام كه شيخ شهاب الدين قدس سره اوحد الدين كرمانى را مبتدع خوانده است و پيش خود نگذاشته ، راست است ؟ ! پير گفت : بلى ، من در آن مجمع در خدمت شيخ حاضر بودم كه كسى ذكر اوحد الدين كرمانى كرد ، فرمود كه : پيش من نام او مبريد ، كه او مبتدع است ، اما روز ديگر هم در خدمت شيخ بودم كه به خدمت شيخ گفتند كه : اين سخن را شيخ اوحد الدين گفته ، بشنيدهيى ؟ ! [ گفت ] « 1 » كه :
هرچند شيخ مرا مبتدع گفته ، اما مرا اين مفاخرت بس كه نام من بر زبان شيخ رفت و در اين معنى بيت عربى گفته و آن بيت اينست :
ما سائنى ذكراك لى فى بيتكا « 2 » * بل سرنى انى خطرت ببالكا « 3 »
و شيخ شهاب الدين خلق او را تحسين كرد . و ديگر سؤال كردم از وى كه شيخ عفيف الدين را ديدهيى ؟ گفت : آرى ، گفتم : چون مرديست ؟ گفت : مرد بزرگيست ، و مشاراليه ، و اكنون پادشاه به او مشغول است . گفتم : نه او ملحديست ، آن پير گفت : چون ؟ ! و تعجب كرد ، من احوال او بگفتم ، و آن مكتوب نمودم . پير گفت : الحمد للّه كه دل من دروغگوى نبوده است ، بعد از آنكه چندين سال است كه او را نديدهام ، دل من مىگويد كه او ملحدست ، و من او را تصديق نمىكردم ، تا امروز معلوم شد . از آنجا برخاستيم و رفتيم . روز ديگر در حرم كعبه نماز بامداد گزاردم و روى به خانه نشستهام و غايب شدم و غيبتى سخت داشتم ، كسى در غيب مىگويد كه در عالم شهادت
هامش
( 1 ) . ما برافزوديم .
( 2 ) . در نسخه ( ذكراك فى بيته ) .
( 3 ) . در نسخه ( بيادكا ) .