قومى منتظر تواند ، من چشم بگشادم و دو جوان ديدم پيش من نشسته سلام كردند . جواب گفتم ، و باز غايب شدم ، و ديگر در غيب مىشنوم كه مىگويند : جمعى منتظر تواند ، باز به تكلف چشم بگشادم و برپاى خاستم تا با خود آمدم و از آن دو جوان پرسيدم از كجائيد ؟ و به كجا مىرويد ؟ . ايشان گفتند از خراسان مىآئيم و به مصر مىرويم ، به سلوككردن به خدمت شيخ عفيف الدين . گفتم : او ملحدست و شما از من باور كنيد ، اما چون آنجا رويد شما را در خلوت نشاند و بعد از چندگاه كه بيايد از شما بپرسد كه چه ديدهايد ؟
شما همچنين بگوئيد ، اگر شما را از خلوت بيرون آرد و بگويد كه شما تمام شديد بدانيد كه سخن من راستست . آن دو درويش برفتند و شنيدم كه همچنان كردند و هرچه من گفته بودم مشاهده كردند ، از خانقاه بيرون آمدند و عفيف را تشنيع كردند .
چون كار عفيف آنجا بزرگ بود نزديك بود كه ايشان را هلاك كنند كه ناگاه حق تعالى او را رسوا كرد و سردابهيى كه در آنجا خمر مىخوردند پيدا شد و او را سلطان مصر بگرفت و از مصر بيرون كرد .
و در مجلس ديگر شيخ قدس سره اين بيچارگان را طلب كرد .
يعنى اخى على رومى و اخى على دهستانى را و كاتب اين حروف اقبال سجستانى را شب نوزدهم ذى الحجه و فرمود كه :
توجهء مردانه مىبايد كرد خلوت را ، چون فردا شب ، شب خلوت شما خواهد بود و شما را طلب دارم تا سخنى چند در اعتقاد بگويم ، كه اصل چيزها اعتقادست و پاك كردن عقيده ، بارى اول مىبايد كه به هرچه من يقين دانستهام از آفتاب روشنتر است و همچنانكه در وجود خود شك ندارم كه من علاء الدولهام و به سخن هيچ حكيم و
چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: علاء الدوله سمنانى
ص١٧٣