بنياد طبيعيان « 1 » از اينجا خواسته و بدترين خلق ايشان باشند . مقصود آنكه چون كفر او و ضرر وجود شوم او و شيخ او بر من روشن شد به تدبير دفع مضرت ايشان از بندگان خداى تعالى مشغول شدم . چون به ولايت وى درآمديم با آن ترك كه همراه ما بود از پيش مىرفتم و حال با او مىگويم كه اگر كسى را اعتقاد چنين و چنين باشد با او چه بايد كرد ؟ گفت : گردنش ببايد زد . گفتم : اين شيخ كه با ما همراه است اعتقاد او اينست ، تو او را توانى كشت ؟ ! گفت : اگر از وى كفرى بشنوم توانم . گفت : همين كه فرود آيم از وى چنين و چنين سؤال كن « 2 » ، و من مىدانم كه او جواب گويد ، چون بگويد ، تو از من بپرس كه چنين كسى لايق چه باشد ؟ من مىگويم : لايق كشتن . تو در حال شمشير بكش . بر كنار جوى آب فرود آمده بوديم ، فرود آمد و بر لب آب بنشست . آن ترك برپاى خاست و آن مسئله كه با او آموخته بودم سؤال كرد و او همان جواب گفت . موجب قتل بود ، ترك از من پرسيد ، گفتم گردنش بزن كه ملحد است ، شمشير بركشيد او خود را در آب انداخت و در حال كلمهء شهادت گفت . و گفت : كافر بودم ، مسلمان شدم ، و توبه كردم ، من با ترك گفتم : صبر كن و او را گفتم : اگر راست مىگوئى كتب و رسايل آنچه دارى در اين طريقه همه را بياور . همه را از خرجين بيرون كرد و در پيش من نهاد و اجازتنامهيى كه شيخ او نبشته بود آنجا بود .
گفتم : بر پشت اين بنويس كه من تا فلان روز همچنين اعتقاد داشتم ، و شيخ عفيف الدين همچنين اعتقاد دارد ، و اعتقاد خود را بر پشت اجازتنامه به خط خود بنوشت ، آنگاه نگاه داشتم و باقى كتابهاى او را در آن جوى بشستم و او به جانب آمل رفت . و شنودم كه باز مرتد گشت و مرا در خاطر مىبود كه مىبايد كه شيخ او در مصر رسوا شود ، تا خلايق از اضلال او خلاص يابند . تا آنگاه كه اتفاق افتاد كه به كعبه
هامش
( 1 ) . در نسخه ( طبعيان ) .
( 2 ) . در نسخه ( كرد ) .