بيشهء آمل رياضتهاى بسيار كشيده بود و چون يك منزل برفتم ، عم من با خدمت ارغون بگفت كه : علاء الدوله بگريخت ، پادشاه فرمود كه :
پيش از وى نخواهم آسود . اما كسى را بفرستيد در عقب او كه اگر جانب بغداد مىرود او را بازگردانند و اگر به سمنان مىرود آن كس كه مصاحب اوست تا شهر سمنان رود و بازگردد و آن كس را كه در عقب ما فرستاده بودند ، ترك مسلمانى [ بود ] « 1 » كه در اردوى خدمت ما مىكرد ، و چون در راه به ما رسيد ملازم شد و من در همه اين راه احوال حاجى آملى را مشاهده مىكردم و از اعمال او هيچ بوى اخلاص نمىآمد و نماز كه در عقب او مىگزارم « 2 » باز اعاده مىكنم .
روزى محمد فراش با من مىگويد : در عقب اين بددين چرا نماز مىگزاردى ؟ ! و من ديدم كه او بول مىكرد و وضو نساخت و شما را امامت كرد ، و من گفتم :
زنهار چيزى نكنى كه او بداند كه تو اين صورت ديدهيى كه اين معنى مىدانم اما درين مصلحتى است و تو هيچ پيدا مكن و باطن من متوجه بود به دانستن اعتقاد او و از حضرت حق تعالى درخواستم كه طريقهء او بر من روشن گرداند تا روزى در راه به كنار آبى فرود آمديم و اين حاجى آملى با من وعده كرده بوده كه اگر ازين طريقه چيزى كشف گردد اسرار اين طريقه را چنانچه شيخ با من گفته با تو در ميان نهم .
چاشتگاهى بود كه من بر روى آب روان بيرون رفتم تا وضو سازم ، چون دست در آب كردم آب بجنبيد و موجى در روى آب ظاهر شد بر شكل دايرهيى و بر آنجا نبشته بود : علمى كه ايشان بدان راه گم كرده بودند و هلاك گشته من آن را بخواندم و متفكر شدم ، و باز دست به آب زدم نقشى ديگر ظاهر شد و ايشان از آن بىخبر بودند و شيطان ايشان را در آن كشف ، قسم اول بازداشته بود و از طريق حق انداخته ،
هامش
( 1 ) صفحهء بعد . ما برافزوديم .
( 2 ) . در نسخه ( مىگذارم ) .