اينجااند و هيچ نديدم كه كسى ما را بخورد و بلوع « 1 » كسى نشديم ، اين سخن او از كجا مىگويد ؟ ! ترا اين مشكل از براى ما حل مىبايد كرد .
گفتم : عجبتر ازين سخن از براى تو گويم و تو از آن قياس كن ، روزى من در سمنان در خلوت نشسته بودم و غايت شدم ، مىبينم كه محمد دهستانى آمد و پردهء خلوت من برداشت و مىگويد : كه مصطفى صلى اللّه عليه و سلم مىآيد .
گفتم : نيك باشد ، ناگاه مصطفى صلى اللّه عليه و سلم درآمد و سلام كرد ، من برخاستم و سلام كردم و اعزاز نمودم و بنشستم و آن حضرت در مقابلهء من بنشست و مرا مىگويد كه از من چيزى بخواه . و مرا رسم نبوده كه هرگز در غيب چيزى بخواهم ، چه معنى ذاكر آنست كه هيچ نمىخواهد جز خداى . من گفتم :
يا رسول اللّه از تو چه چيز خواهم ، و ديگر بار فرمود كه از من چيزى بخواه . - گفتم :
مبالغت مىفرمائى ، از تو مىخواهم كه ترا بخورم ، فرمود كه بخور .
من پيشتر آمدم و به خوردن او مشغول شدم و سر مبارك آن حضرت پيش گرفتم و به آسانى تا به زانو بخوردم . چون به زانوها رسيدم ، به غايت كار بر من دشوار شد و از زانو تا به پاى به دشوارى و زحمت بخوردم . چون از واقعه بازآمدم ، هم در آن ساعت مرا تجلى افتاد كه پيش از آن نيفتاده بود ، اكنون هيچ شك دارى كه مصطفى عليه الصلاة و السلام در مدينه خفته است و هيچكس او را نخورده است ؟ ! و من هيچ شك ندارم كه واقعه ديدهام ، درين چه مىگوئى ؟ !
گفت : باطن من آرام گرفت . آنگاه گفتم : صورت مصطفى صلى اللّه عليه و سلم صورت سنت آن حضرتست و آنكه پاىهاى او دشوارتر
هامش
( 1 ) . در نسخه : ( بلوغ ) - بلوع : ديگ فراخشكم . فرهنگ نفيسى