و در مجلس ديگر در واقعت درويشان سخن مىراند . فرمود :
بيشترى واقعات درويشان به نزديك من سخت مستنكرست ، اما چون مىشنوم كه درويشى واقعه نبشته است ، من استغفار مىكنم . و جرم آن بر خود مىبينم كه بنياد اين را سبب من بودهام و آن آنچنان بود كه وقتى درويشان ما نيت خلوت كرده بودند و من نيز با ايشان موافقت كرده بودم و يكى را گفتم :
چون ما سخنى نمىگوئيم تو واقعات درويشان را مىنويس تا من آن را جواب بنويسم ، و اتفاق چنان افتاد كه درويشان را در « 1 » خلوات واقعات بس عالى افتاد ، و چون خلوت تمام شد واقعات درويشان را و شرح آن را نوشته بودم و به بغداد به خدمت شيخ فرستادم و چون در وقت فرستادن نفس در خاطر رعنائى درآمد شيخ بيند كه درويشان ما را واقعههاى عالى افتاده است ، به شومى اين خاطر و آن بدعت واقعه نبشتن در ميان درويشان افتاد ، درويشان شيخ ما قدس سره چون بديدند ، ايشان نيز واقعه نبشتن آغاز كردند و از واقعها كتابها ساختند . روزى در مستنصريهء بغداد بودم و شب آنجا بماندم و دانشمندى بزرگ آنجا بود ، شب به وثاق او رفتم و ساعتى نشسته بودم ، اين دانشمند با من مىگويد كه مرا مشكليست و مىخواهم كه از تو سؤال كنم .
گفتم : بگو . - گفت : مرا اعتقادست كه اين طريق شما حق است و شيخ شما مرد بزرگيست . و اخى ابو بكر طوسى مرد عزيزيست ، اما ديدم كه كتاب در دست داشت و واقعات خود آنجا نبشته بود .
از جمله يك واقعه اين بود كه من مدرسهء مستنصريه را بخوردم ، اكنون اين چگونه باشد ؟ ! مدرسهء به اين بزرگى با چندين خلق كه در
هامش
( 1 ) . در نسخه : ( دو ) است . قياسى نگاشته شد .