حلول و اتحاد يا ارتكاز كه اين جمله نسبت دو هستى است با يكديگر ، بلكه بر وجه تقابل و تضاد وجود و عدم :
خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً
( 19 / 9 ) .
تمثيل - ظلمت ضد نور است و تركيب ميان دو ضد محال و ظل كه ضوء دوم است از اين دو حقيقت حاصل مىشود :
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ
( 25 / 45 ) .
قاعدة - حقيقت صفا اعنى نيستى « 1 » و « 2 » تقابل اگر چه نمايندگى را به نسبت با مظهر كافى آمد ، ليكن به نسبت با ظاهر ، كه ادراك ثانى است مر حقيقت خودش را ، از مظهر به واسطهء تعاكس « 3 » كدورت ميان با پشت آيينه ، مثلا همچنان شرط است تا عكس دوم صورت نبندد ، و در اين مشهد اسرار ناگفتنى بسيار است :
إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ
( 38 / 71 )
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ
( 38 / 72 ) .
لطيفة -
إِنِّي خالِقٌ
اشارت است به شرف علت فاعلى و بشرا به صورى و من طين به مادى
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ
به علت غايى ، و علت شرف هر يكى پوشيده نيست :
ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ
( 11 / 114 ) .
حقيقت كلى - نهايت ظهور مراتب كليات و اختلافات ذاتى بر نوع آخر است ، يعنى انسان ، كه ايجاد بعد از وى جز در اصناف و انواع واقع نمىشود ، و آن به حقيقت اظهار ما بالقوه به فعل است ، نه مبدأ ايجاد بعد از آخر ، كه تنزل حقيقت از مقام كلى - بجز ماهيت اعيان ثابته - به جزئى هويت به اتمام رسيد . عدم محض بود و بعد از آن ظلمت و كدورت بود .
و در صحيح كه بيان ايجاد عالم مىفرمايد بدين معنى تصريح فرمود كه : آدم را - عليه السلام - روز جمعه بعد از عصر آفريد و روز شنبه يعنى بعد از او هيچ چيز نيافريد .
هامش
( 1 ) - الف : هستى
( 2 ) - ه : در
( 3 ) - ب : تناكس