332 / 5 و چون بر اين حاصل آنگونه كه برخى از مردمان به گمان ؛ حكم به نسبت اختيار به خلق و يا مطلوبيّت مرغوبيّت از جهت عقل و يا عرف و يا شرع مىكنند حكم كردى و نسبتش به تو و ارتباط تو به او تعيّن پيدا نكرد ؛ يعنى آنگونه كه در سرّ ارتباط حق به اشيا گذشت كه اشيا تعينات تعقلات او و مظاهر نسبتهاى اسماء و صور شئون و احوال او هستند و وجود حقيقى خاص او است ؛ و نيز در سرّ امتياز حق از اشيا حال ارتباط او بدانها گذشت كه بالذات است و خداوند سبحان در حالى كه احكام تعينات به او الحاق مىشود مطلق و مستغنى بالذات است ؛ تو مغلوب « 1 » عالمى و محكوم آن ، يعنى از آن جهت كه عالم است نه از آن جهت كه حق است و به صورت عالم ظاهر شده است و ( تو ) به واسطهء مظاهر از ظاهر ( ظهور كننده - حق تعالى ) پوشيده و محجوب شدهاى و از نقطهء وسط اعتدالى مطلوب ميل كرده و منحرف شدهاى .
333 / 5 اگر گويى : اعتقاد من بر اين است كه وجود هر موجودى در واقع از حق است و منسوب به خلق ؛ كه حق تعالى از حيث آنها تعين يافته است ، در اين صورت حق را در خودم و در تمام اشيا مشاهده مىكنم و مىبينم كه هر چه صادر مىشود فقط از حق صادر مىشود و اين خود اصل توحيد است و برترين نسبت حق و بنده .
334 / 5 گويم : اگر پنداشتى كه حق را در خود و در تمام اشيا مشاهده كردهاى بسا كه گمانى غير مطابق باشد و اينطور مشاهده نكردهاى ، و اگر مطابق بوده و همانگونه كه بوده ديدهاى ، نهايت امر تو اين است كه حكم حق بر تو غالب است ؛ ولى نه از حيث اينكه خودش خودش است و نه از حيث مقام جمع احدى او كه بيانش مكرّرا گذشت و آن مرتبهء جامع و حقيقت انسانيت الهى است ، بلكه از حيث نسبت اسم خاص حق كه حكمش به تو و در تو و به حسب تو ظاهر شده است ، چون مادام كه تو و يا غير تو نزد تواند - اگرچه به واسطهء ظهور احكام آنها در مظهريت تو و يا مظهريت غير تو باشد - نسبت خاص آنها را بخودت ملاحظه كردهاى و به واسطهء آن نسبت از درياى غيب هويت اطلاقى كه - اين دريا - نه براى خودش و
هامش
( 1 ) - اين خبر سه پاراگراف قبلى است كه : بدان وقتى امرى از امور درد و زمان . . . بر تو غلبه داشت . م