326 / 5 و از آن جهت گفتم « گويا مراد از آن نهايت اين مراتب باشد » كه بر صورت ( حق ) بودن انسان موقوف بر از بين رفتن ميلهاى طبيعى و حيوانى است ؛ يعنى عدم جذب شدن بدانها - مطلقا - و ترك تعشقات و ميل ورزيدنها - مطلقا - و ترك تعملات به كلى ؛ مگر به حسب شرع و يا طبع ، و اين نيز از حيثى است كه در آنها انتساب به حق را مراعات مىكند نه بخلق را از جانب خودش و يا غير خودش ، پس حالش اينگونه است كه گويى پيوسته و در هر لحظه با تمام وجود اين سخن را مىشنود كه :
زيبايى مرا از زمانى كه نطفه بودى و آفريدمت بينديش * و صورت بخشى مرا وقتى كه در شكم مادر بودى فراموش مكن
كار را به من واگذار و بدان كه من * احكامم را جارى كرده و هر كارى بخواهم انجام مىدهم
327 / 5 و هر لحظه به ناطقه كم و زياد آن را جواب مىدهد كه :
عشق من به او واجبم است خواه لطف كند و يا جفا كند * و آبشخور او شيرين است خواه صاف باشد و يا تيره
تمام كارهايم را به محبوبم واگذاردم * اگر خواست زندهام مىكند و اگر خواست نابود مىكند
پايان سخن و سخن پايانى
328 / 5 گوييم : پايان سخن اختصاص به كشف و روشن كردن پنهانىهاى خواص انسان كاملى دارد كه بدان سخن پايان مىپذيرد ، چون او آخرين مظاهر و تمامتر و جمعترين آنها نسبت به كمالات وجودى و فراگيرترين آنها مىباشد ، و به واسطهء تعريف علامات و نشانههاى او دروغ پردازى مدعيان بيهوده پرداز و تابناكى حال كاملان مكمّل روشن و آشكار مىگردد .
329 / 5 اما نخست اى مشتاق طالب بدان ؛ براى اينكه انسان حقيقى الهى باشى ؛ يعنى