هفتگانه - با اثر اختصاصى پنهان از يكى آنها - مشتمل بر همگى است ، لذا اولى العزم كامل و خليفهء بدون واسطهء حق است و تجلياتش ذاتى مىباشد ، و هر يك از تابعان هفتگانه چون مظهر يكى از اصول هفتگانه مىباشند ، يعنى از حيث ظهور حكم تميّز و جدايى و اختصاصش ؛ لذا با واسطهء آن ( يعنى يكى از اصول ) خليفه است و تجلياتش اسمائى و صفاتى است - نه ذاتى - پس براى هر خليفهء كامل ؛ هفت خليفهء غير كامل است ، و حكم در اقطاب محمديين نيز اينگونه مىباشد « 1 » .
15 / 5 هفتم اينكه : چون كمال جلا و استجلاى تفصيلى كه اختصاص به تجلى دوم داشت به پايان رسيد و سلطنت ادوار مظاهر آن به واسطهء بازگشت آنها به آن ( تجلى ) و بازگشت آن با آن كمالات به اصل خودش كه تجلى اولى است به نهايت رسيد ؛ از آن - به حكم رنگپذيرى به آن كمالات - حقيقت محبت اصلى به كمال استجلاى اين تجلى اول برانگيخته شد و مفاتيح - به حكم اين رنگپذيرى - به تحقيق و ثبوت اين كمال توجه كرده و اصول و فروع مذكور با كمالات اختصاصى و اشتمالىشان - به تبعيت آنها - توجه نموده و به گونه توجه اجتماع يافت ، لذا سلطنت ادوار جزئى - يعنى ادوار آسمانهاى هفتگانه - به سلطنت دورهء عرشى محدّدى كلى وحدانى - به حكم اقتضاى آن براى مظهر حقيقى اكملى حقيقت برزخيّت نخستين - بازگشت .
16 / 5 از اين روى زمان مانند شكل و هيئتى كه آسمانها و زمين خلق شده بود به گردش درآمد ، و چون دورهء آن دورهء وحدانى اعتدالى بود ، اقتضاى كار آن هم امرى وحدانى و اعتدالى ؛ يعنى عنصر اعظم مجمل مرتوق ( بسته شده ) - يعنى ماده و اصل آسمانها و زمين - بود ، ولى به سبب اختلاف احكام آنها - به واسطهء اختلاف قابليتشان - تفاوت با كبيسهها و
هامش
( 1 ) - اينجا نكتهاى است و آن اينكه هركس كه مظهر تجلى دوم است - از حيث ظهور حكم تميّز و اختصاصش كه در مرتبه « عمايى » ثابت است - به واسطهء اين كاملى كه تابع او است خليفه است و تجلياتش صفاتى و اسمائى است نه ذاتى ، پس براى هر خليفهء كامل هفت خليفه غير كامل است ، و اين حكم در اقطاب محمّديين هم هست ، لذا هر كاملى خليفه است و عكسش درست نيست ، و اما هر يك از كاملان چون مظهر حكمى هستند ، همگى مشتمل بر جميعاند - با اثر اختصاصى پنهان از يكى آنها - اولى العزم و خليفهء بدون واسطه حق است و تجلياتش ذاتى مىباشد و اسماء و صفاتش ذاتى نمىباشد . « حاشيه »