443 / 4 مقدمه چهارم اينكه : نور حقيقى داراى سه مرتبهء مشترك - آشكار كردن پنهان - مىباشد : مرتبهء نخست مشاركتش است با وجود مطلق ؛ از آن جهت كه در اصل واحد بوده و تعدّداتى عارض آن شده ، و دانسته مىشود آنجا شمارى كه داراى قبول مختلفاند سبب معرفت ماهيات معدوم شدهاند . مرتبهء دوم مشاركتش است با علم مطلق ، چون ماهيات معدوم را پيش از كشف وجودى كشف و آشكار مىسازد ، اما كشف نور ؛ از كشف وجود متأخر است . مرتبهء سوم اختصاص داشتنش است به جمعى كه داراى ظهور و ظاهر كردن است .
444 / 4 مقدمهء پنجم اينكه : فرق بين آن دو اين است كه علم ؛ معلومات را به واسطهء تعلق در تعقل برمىشمارد و وجود در مدارك آنها را برمىشمارد و بدان ( علم ) ظاهر مىگردد ، و وجود به حسب قابليت معدوم ظاهر مىگردد و نور ؛ جز در مظهر موجود ادراك نمىگردد .
445 / 4 چون اين مقدمات بيان شد گوييم : عدم تعقل شده « 1 » در مقابل وجود - بدون تعقل - هيچ تحقّق و ثبوتى ندارد ، و وجود خالص و ناب هم امكان ادراكش نيست ، بنابراين مرتبهء عدم از حيث تعقّل مقابلهاش با وجود مانند آينه است نسبت به وجود « 2 » ، و متعيّن بين دو طرف عبارت است از حقيقت عالم مثال ، و ضياء صفتى ذاتى است و آن عبارت از وجود عام است ، يعنى ظاهريت حق تعالى ، و آن مانند « كل - همگى » است كه ميان دو چيز قرار دارد ، وقتى نسبتش به يكى از دو طرف قوىتر باشد ؛ توصيف به وصف طرف غالب مىشود ، مانند وصف عالم ارواح و آنچه فوق آن از اسماء است ؛ به نوريّت و وجود ابدى ، و وصف جهان كون و فساد به تيرگى و ظلمت .
446 / 4 در فك فص اسحقى گويد : عالم مثال مطلق امرى است بين عالم ارواح و عالم حسّ ، و آن منزل سوم از غيب هويت است و ظهور وجود در آن از عالم ارواح تمامتر است ، و ظهور وجود در عالم حسّ تمامى مىيابد ، از اين جهت عرش محيط كه نخستين صور محسوس است مقام استوا و استيلاى رحمانى مىباشد .
447 / 4 و باز در آن فك گويد : هرچه كه در آن ( عالم مثال ) تجسّد مىيابد مطابق آن
هامش
( 1 ) - مراد عدم مطلق است به حمل اولى ذاتى ، نه عدم اضافى به حمل شايع صناعى . م
( 2 ) - و اين آن عدم اضافى است . م