جسمى ؛ از حقيقت الحقايق امكانى مظهرى است ، لذا تركيب و ظلمت ( ماده ) بر آن غالب است . و اصل حقيقت قلبى كمالى ؛ جامع بين آن دو ( روح و جسم ) است كه عبارت از دو انگشت رحمان مىباشد ، چون مقصود از انگشت ( در حديث نبوى ) نعمت است ، و آن دو ؛ دو نعمت تجلىاند ، كه يكى متعين از مرتبهء جلال و قهر - به واسطهء ظلمت حجاب جسمانى - است و ديگرى متعين از مرتبهء جمال و لطف است كه اختصاص به روحانيت انسان دارد ، و تجلى جامع بين آن دو عبارت از عرش او است ، يعنى احديت جمع قلبى كه او را فراگرفته « 1 » ، هنگامى كه نه اجسام را به تنهايى فراگرفته و نه روحانيات را به تنهايى .
372 / 4 و تجلى از جهت تعيّنش به قلب ، سرّى الهى و خفى است كه پنهان در مظهريت انسان كامل مىباشد و حديث هم به آن اشاره دارد . پس حقيقت روح و نفس و قلب و سرّ ؛ و مبادى و اصول تعينات آنها ؛ و فرق بين تجليات آنها دانسته شد .
373 / 4 و گفتهاند : روح اعم و فراگيرتر از « كلّ » است ، چون نورى از جانب حق متعال است كه ظلمت عدم كون و وجود را ميراند ( و يا مىشكافد ) و آن نور تجلى است كه مطلقا فايض و ريزش كننده است و در قابل و پذيرا تعين مىپذيرد و بخش به روح مهيّم و عقل و نفس و جسم مىشود . براى اينكه تجلى نفس رحمانى - مطلقا - يا بر عين قابل غلبه مىكند و مستهلكش مىنمايد و در جلال جمال او سرگشته و حيرانش مىسازد - اينان مهيّماناند - و يا اينكه مستهلكش نمىنمايد ، و يا اين است كه حكم محلّ قابل بر تجلى غلبه مىكند ، پس اگر حكم وحدتش - به واسطهء كمال مناسبت قابل - بر كثرتش غلبه كرد ؛ آن عقل است - مانند قلم اعلا - و اگر حكم كثرت غلبه كرد ، نور در آن به طور تفصيل تعين مىپذيرد ، و اگر حكم اصل نوريّتش بر ظلمت عدميت امكانيش غلبه كرد ؛ آن نفس است ، و اگر برعكس شد ؛ آن جسم است ، ولى اگر حكم يكى از آن دو بر ديگرى غلبه نداشت ؛ آن قلب است ، و اگر حكم برزخيتش از هر جهت تمكن و استحكام يافت ؛ آن قلب كامل است ، و تجلى او عبارت است از سرّ و خفى پنهان . اين سخن او ( جندى ) بود .
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث قدسى است كه فرموده : لا يسعنى ارضى و لا سمائى ، بل يسعنى قلب عبدى المؤمن ، كه شارح اجسام و روحانيّات را زمين و آسمانها گرفته است . م