عدمى آن است ، و هيچ جامع و گردآورندهاى بين اين دو جوهر از هم دور ؛ جز وجود جوهرى نيست ؛ لذا خداوند از جوهر روح ؛ جوهر سومى پديد آورد كه آن در ذات خودش مانند روح است و تعلق ساختارى و تسخيرى به جسم دارد كه به نام نفس ناطقه ناميده مىشود ، و اين به واسطهء اشتمالش بر قوا و حقايق فراوانى است كه ظهور آنها موقوف بر اين تعلق است ، از اينروى خداوند آن را واسطه و رابطهاى بين دو جوهر قرار داده است ، چون آن به واسطهء دو جهت خود ، يعنى وحدت اطلاقى ذاتى خويش و كثرت نسبىاش با آن دو ( روح و جسم ) مناسبت دارد ، لذا فضايل روحى قدسى كمالى را به ديگرى ( جسم ) مىرساند .
370 / 4 و تعيّن روح انسانى از تجلى نفس رحمانى - به حسب ماهيت قابلش - مىباشد و تعيّن نفسش از روح نورانى - به حسب مزاج جسمانيش - بوده ، و تدبير آن به حسب دو قوهء علمى و عملى كه ذاتى اويند مىباشد ، يعنى اولى آگاهى به منافع و نيازهاى بدنى او است و دومى به اعمال و صور اختصاص دارد ، و پس از تعيّن يافتنش در مزاج - به حسب مزاج - و آميختن قواى مزاجى بدنى با قوا و حقايق نفسانى و واكنش بين آن دو ؛ هيئت و شكلى اجتماعى حاصل مىشود كه عبارت از احديت جمع حقايق دو جوهر ( روح و جسم ) - يعنى قلب - مىباشد . و ترا از آنچه كه مدعيان فلسفه مىپندارند در پرده و حجاب ندارد كه : كلمات روحانى و عقلى در آغاز خلقت آن بالفعل و يكبارگى بر آن ( نفس ناطقه ) افاضه و ريزش مىكند ، زيرا اين جز يك وهم و پندارى بيش نيست ، براى اينكه هنوز از حقايق امكانى خود و نسبتهاى عدمى آنكه به ذات خود طالب ( عدم ) اند بيرون نيامده است ، بنابراين دوام آن ( نفس ناطقه ) بستگى به دوام تجلى الهى ، به سبب وجود - به واسطهء روحى كه هيچ واسطهاى ندارد - دارد ، پس قلب حقيقى است كه جامع و گردآورندهء بين حقايق جسمانى و روحانى و احكام نفسانى مىباشد ، از اين جهت است كه آماده و مستعد قبول و پذيرش تجلى الهى كمالى احاطى سوّمى مىباشد كه امكان تعيّن آن در تجلى روحانى و جسمانى - به تنهايى - نيست ، لذا تجليش از مرتبهء الهى جمعى و تعيّن اول است و بدين سبب اختصاص به انسان دارد .
371 / 4 اما اصل حقيقت روحانى ؛ از باطن تعيّن اول است و آن در حقيقت اطلاقى بدان متعيّن است ، لذا نسبت احديت و پاكى و غير اينها بر روح غالب است . و اصل حقيقت
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٤٢٣