عكسش درست نيست ؛ چنانكه اهل نظر مىپندارند ؛ يعنى پندارند كه جزء بودن ذاتى است نه از عوارض مشخص ، لذا خود را در تناقص انداختند .
126 / 4 دوم اينكه : هويت موجود از حقايق اجتماع يافته چيزى است كه به جزئى هويت مىبخشد - نه برعكس - همچنان كه مىپندارند ، و تحقيق اينكه اين اجتماع يافته موجوديت مىبخشد ، يعنى انتساب وجود حقيقى - كه هويتش عين خودش است - به او ( تعالى ) و به انتساب يافتن به او انتساب هويت حاصل مىشود ، بنابراين هويت هر چيزى در واقع شعاع و پرتو هويت او است .
127 / 4 سوم اينكه : كلى حمل بر جزئى مىشود ، زيرا طبيعت محمول - از آن روى كه محمول است - اعم و فراگير است - نه برعكس - پس كلى عين جزئى مىباشد - نه برعكس - و به اين ؛ فرق بين اينكه گفته شود :
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ
، يعنى : خدا همان عيسى مريم است ( 17 - مائده ) و بين اينكه گفته شود : المسيح هو الله ، يعنى : مسيح خدا است - همچنان كه در فصوص گفته - دانسته مىشود ، براى اينكه معنى اول حصر و محدود كردن الوهيت بود در مسيح و آن كفر بود ، و معنى دوم حصر و محدود كردن مسيحيت بود در قدرت الوهيت و وجود او .
128 / 4 اگر گويى : چون مرتبهء ذات عبارت از مرتبهاى است كه جامع حقايق علمى مىباشد - و حقايق هم دانستىاند - چگونه ذات جاهل ( به حقايق ) مىباشد ؟
129 / 4 گوييم : معنى جهل ذات وجوهى چند دارد :
130 / 4 نخست جهلى است كه از مظاهر و مراتب معيّن كلى و يا جزئى مجرد و رها است ، و آن - در آن مقام - عين هويت غيبى اطلاقى كمالى است و ثابت شد كه مطلقا قابل اشاره نيست ، و هر معلوم قابل اشارهء عقلى عقلا متعين است - تعيّنى كه حال عاقل آن را اقتضا مىكند - و بلكه هر يكى در وحدت حقيقى خود اينگونه است ، چون تعين عبارت از تعدد آن است نه تميّز آن .
131 / 4 دوم عدم علم است به تمام آنچه كه بر آن درنورديده شده است ؛ يعنى از امور پنهان در غيب كنه و حقيقت آن ( هويت غيبى ) كه امكان تعيّن و تطوّر و دگرگونى آن دفعتا و به