109 / 4 اگر گويى : مگر پيش از اين ثابت نشد كه مقام احديت جمع و تعيّن اول مستند و دليل غناى ذاتى است ، چنانكه در تفسير بدان تصريح دارد و آنجا كه فرموده : فاحببت ان اعرف ، يعنى : دوست داشتم كه شناخته شوم ؛ محبت و طلب براى كمال اسمائى است ؛ چگونه مىگوئيد طلب - هرچه باشد - مستلزم فقر و نياز و حاجت است ؟ در حالى كه آنچه ذاتى است زايل شدنى نيست .
110 / 4 گوييم : مقصود از غناى ذاتى در آنجا عدم تعلق به غير ذات است ، و فقر گاهى مىشود كه حكمش - با عدم تعلق به غير - ظاهر است ؛ مانند افتقار و نياز شئى به خودش ، اين منافى غناى او از غير خودش نيست - اگرچه از حكم حاجت عارى و خالص نيست - و چون هيچ چيزى بيرون از مفاتيح غيب كه عبارت از اسماء ذاتى و شئون اصلى اطلاقى آنها كه در آنجا متحداند نمىباشد ، لذا حكم حاجت و نياز در آنچه كه بين آنها است به غير آنها تجاوز نمىكند ، و افتقار و نيازمندى بين شئون ذات ؛ اقتضاى افتقار در ذات را - از آن جهت كه ذات است - نمىكند ، برعكس مراتب نازل كه بطور اجمال و تفصيل و يا بطون و ظهور متقابلاند .
111 / 4 گفته نمىشود : وحدت و اجمال نيز در آن ( ذات ) اعتبار كرده مىشود پس تقابل - با كثرت و تفصيل - تحقق مىيابد .
112 / 4 چون گوييم : وحدت اعتبار شدهء در آن منشأ وحدت و كثرت متقابل يكديگراند ، همچنان كه آن ( ذات ) منشأ هر يك از دو متقابل است ، پس هيچ چيزى تقابل با آن ندارد ، براى اين كه عدم اعتبار تفصيل به سبب اعتبار عدم تفصيل نيست ، سريان و جريان آن را در هر حقيقتى - از آن جهت كه حقيقت است - بفهم .
113 / 4 سپس گوييم : بين دو طلبى كه در تفسير گفته : يكى از آن دو طلب ذاتى است كه متضمّن آن تجلى حبّى و منبع فعل است ؛ و ديگرى طلب استعدادى كونى است به صفت قبول كه مظهر فعل است فرقهايى چند است :
114 / 4 از جمله اينكه افتقار در حقيقت از مرتبهء جامع الهى به خودش و به برخى از شئونش نسبت به بعض ديگر ؛ و از مراتب كونى به مرتبهء جمع احدى مىباشد .
115 / 4 و ديگر اينكه قبلهء طلب از مرتبهء الهى چيز متعيّنى نيست ، بلكه چيزى است كه
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٣٥١