وجوب وجود خودش است ، و وجود بخشيدنش به موجودات نه براى نياز به غير خودش است ، چه در وجودش و چه در بقايش ، براى اينكه هر دو آنها ذاتىاند . و نه در كمالاتش « 1 » چون آنها لوازم وجود كامل او در ذاتش هستند ، و اگر چه بهگونه شرطى متوقف بر مظهرى قابل ( در عقول ) و استعداد آن ( مظهر در ماديات ) است ، و اين به واسطهء تحصيل خصوصيّت توجه بخشندهء مطلق است نه به واسطهء توقف مطلق فيض بر آن . و اينكه تكوين غير بر او وارد نمىشود ، و گرنه مبداء موجودات آن غير بود « 2 » . و چون توقف او بر مظهر و يا استعداد براى تحصيل خصوصيت توجه است ، ارتباط اشياء به او از جهت وجهى است كه از آن وجه نسبتها و صفات او - از حيث تعيّن او در صور احوال ذاتى او - حصول مىيابد ؛ نه از حيث وجود و بقا ، و خداوند سبحان از حيث امتياز اشيا - به سبب تعددشان از او - به اشيا ارتباط پيدا نمىكند ، چون ارتباط او به اشيا عبارت است از ايجاد آنها و ظاهر كردنشان و انبساط و گسترش تجلى بر آنها .
559 / 3 و در امهات اصول گفته شد : تأثير از جهت مناسبت است نه از جهت امتياز و جدايى و دورى ، و چون ارتباط او به اشيا از جهت نياز داشتن به آنها در وجودش نبوده ؛ بلكه در اين امر از آنها بىنياز است - چون عين وجود است - لازم مىآيد وجود اشيا - كه حاصل براى خودشان است - متوقف بر او باشد ، زيرا موجوديت هر موجودى به واسطهء وجود است و وجودش بر آن ( موجوديت ) متوقف نيست ، چون آن ( وجود ) ذات او ( ذاتيش ) است ، و به واسطهء حقيقت خودش از هر چيزى بىنياز است ، و اگر چه در تعيّن اسمى خود نياز به حقايق اشيا و ظهورات آنها دارد ؛ ولى به واسطهء شرط بودن نه علت بودن ، هم چنان كه هر موجودى در وجودش نياز بدان ( يعنى علت ) دارد ، و لازم مىآيد كه بين او و بين اشياء هيچ نسبتى - به واسطه غنا و بىنيازى ذاتى او از اشياء - جز عنايت ذاتى ازلى به تعلقات آنها وجود نداشته باشد ، هم چنان كه گفتهاند ، ولى به حسب زمانهاى معين خودشان .
هامش
( 1 ) - يعنى نياز به غير و موجودات ، خدشهاى در كمالاتش وارد و لازم مىآورد . م
( 2 ) - عدم ورود تكوين غير اعم از آن است كه غير شريك حق تعالى در تكوين باشد و يا مستقل باشد . يعنى تكوين غير بر او وارد نمىشود ، به اين معنى كه او محل ورود تكوين نمىگردد ، و گرنه اين غير مبداء تكوين مىبود و اين هم ( بطلانش ) روشن است .