و ناشى از اعمالى هستند كه به سبب آنها عتابها و سرزنشها واقع مىشود و طلبها متوجه آنها است نتيجه و ميوههايند ، پس مجعول در تو چيزى است كه از جهت عمل و صفت تشخّص مىيابد كه پيش از اين او را چنين وصف و صفتى نبوده ، بلكه نزد تو بوده و كم و كيف و چگونگى و مقدار پذيرفته و حكم و وصف كسب كرده و از صفتى كه از هر جهت تقديسى است به آنچه كه وى را كيفيت مىبخشد و بدان رنگ مىگيرد خارج شده است .
552 / 3 گويم : رنگ آميز من چون پس از تعيّن يافتن من در من فرود آمده ، پس او را كيفيتدار و رنگدار بيرون مىدهم . آيا او امرى وجودى مجعول در من است و يا آنكه خود چيزى غير مجعول است ؟ اگر امرى وجودى باشد ؛ براى چه آن را بدينگونه پذيرفتم ؛ وقتى كه از او بوده و هر چه مىگويند و ياد مىكنند به واسطهء همو است ؟ و سخن در امر پسنديده و مقبول از او هم به آنگونه كه گذشت باز مىگردد . و اگر چيزى غير مجعول است ؛ چاره و تدبير من در اين كار چيست ؟ هيچ راه فرارى از آن ندارم ، زيرا آن اقتضاى حقيقت و وجود ( هويت ) من است . و نيز گرفتم اينكه چنين چيزى را از كسى كه نمىداند و نكند روزى بداند پنهان كنم و به موجب فرمان و حكمت در او اشتباه افكنم ، آيا اين را از تو هم پنهان كنم ، در حالى كه تو آن را در وجود من به من نماياندى و نشانم دادى و سپس بارها و بارها آن را از راه شهود و كوشش « 1 » به من شناساندى . اين راز قدر تو است و آگاه بر آن نه مىطلبد و نه مورد اعتراض قرار مىگيرد « 2 » . و اگر حقيقت امر اين چنين نيست ؛ هيچ فايدهاى از آگاهى بر اين راز مترتب نيست و امتياز بين كسى كه اين را مشاهده كرده و دانسته و با كسى كه مشاهده نكرده و ندانسته نيست .
553 / 3 نهايت چيزى كه در اينباره مىتوان گفت اين است كه : اين چيزى كه به زبان امر و حجت و عتاب و طلب و تعريف و بيم دادن و بشارت رسانيدن و غير اينها كه گفتيم ؛ اينها از اقتضاى حقيقت ما است كه هيچ گريزى از حكم نافى ( باقى ) آن در مقابل آنچه كه حقيقت تو ياد ( ذكر ) و فعل او را اقتضا مىكند نمىباشد .
هامش
( 1 ) - يعنى عملى استدلالى .
( 2 ) - در حديث آمده كه : اگر مردمان راز قضا و قدر را بدانند هيچ كس ديگرى را سرزنش نمىكند .