شد كودنى ؛ در اعتقاد آن كس كه برهانى بر آن ندارد ؛ كمتر از انكار آنكه برهان بر آن دارد نمىباشد .
512 / 3 گوييم : هر كس كه با عقل و فكر خود از آن سخن گويد - نه بدان - يعنى متحقق به مرتبهء فبى يسمع و بىينطق « 1 » نباشد و هر امر مشتبهى كه بر عقلش وارد مىشود از او نفى كند ، و اين هم در صورتى است كه خداوند سبحان را از جهت ذات و يا صفات و يا افعالش در آلت ادراك عقلى خود و مشرب و روش نظرى خويش محدود كند ؛ او ناطق به چيزى است كه در خور او نيست كه از آن سخن گويد ، چون تحقق و ثبوت بدان مقام پيدا نكرده ، و اگر دربارهء خود گمان نبرده كه درست فهميده ؛ او در حقيقت زبان بستهء ساكت است ، زيرا وجود هر چه كه داراى حقيقت نيست ، مانند عدمش مىباشد ، مثلا مانند جراحت ، و اگر گمان برد كه درست فهميد ، او نادان فخر فروش است كه به نادانى خود پى نبرده ، زيرا پيش از اين در اصل دوم گذشت كه منافات و تضاد و مقابله از احكام اعتبار قيدها و مخصّصها است ، و در اصل اول نيز گفته شد كه احكام قيدها در مقام اعتبار نكردنشان منتفى و مرتفع مىشوند ، چنان كه در مطلق نيز اينگونه است ، در اين حال كل ؛ بر آن و در آن صدق مىكند ، چون برخاستن سبب منحصر ؛ ملزوم برخاستن مسبب است .
513 / 3 و از فروع شاخههاى آن اين كه : وحدت حق سبحان عين كثرتش است و بساطتش عين تركيبش و ظهورش عين بطونش و آخر بودنش عين اول بودنش ، چون اينها اعتباراتى هستند كه به جهت سببى از سببها ؛ غير ناميده مىشود ؛ به او الحاق مىگردند ، زيرا اگر آن ( سبب ) نبود چيزى از آنها ( اعتبارات ) پيوستگى و الحاق نمىيافتند . تمام اينها به واسطهء عدم تعين خاص وجودى او است . اما از جهت عدم تعين عقلى وى ؛ او به حسب اعتقاد عاقل است ؛ نه آنگونه كه در حقيقت امر آن چنان است ، بنابر اين در هيچ مفهومى از مفاهيم مانند مفهوم وجود و وحدت محدود نمىگردد ، و به واسطهء عدم تعين شهودى براى هيچ مشاهده كنندهاى و در هيچ مشاهده شوندهاى محدود و منحصر نمىگردد ، بلكه شأن او همان است كه ( خود ) گفته .
هامش
( 1 ) - حديث قدسى است و پيش از اين هم معانيش گفته شد ، يعنى به من بشنود و به من سخن گويد . م