وجودى عين ذاتش است و از جهت نسبت غير آن - فرع اين اصلشان است « 1 » ؛ كه اگر ( صفات ) موجود باشد بايد برابر آن ( ذات ) باشد و اگر پيشى داشته باشد ؛ تعطيل ذات لازم مىآيد « 2 » و اگر حادث باشد قيام حوادث به ذات او لازم مىآيد ، با اين كه پديد آورنده وجودا ؛ يعنى از جهت وجود مقدم و پيش است ، لذا تعطيل لازم مىآيد و دستاويزى به اين كه آنها ( صفات ) نه عين ( ذات ) اويند و نه غير او - به واسطه جدايى نداشتن آنها ( يعنى ذات و صفات ) - وجود ندارد « 3 » ، زيرا تعدد قدماى جدا از هم - نه مطلقا - محال است و تعدد واجبهايى كه ملازم و همراه باشند محال نيست « 4 » .
فصل ششم در اين كه هيچ چيزى به واسطهء غير خود از جهت مغايرت و مخالفت دانسته نمىشود
128 / 3 براى اين كه علم به مسبب ( سببساز ) اثر علم به سبب « 5 » و لازم آن است ، بنابر اين از آن جهت كه لازم است با آن مباينت و جدايى ندارد ، اين در وجود علمى - همان گونه كه در وجود عينى بيان شده است - و از نتايجش اين كه واحد از آن جهت كه واحد است به واسطه كثير و بالعكس شناخته نمىشود .
129 / 3 يا در ذوق كشف است ، براى اين كه كشف ، ظهور و آشكارى پنهان در قلب عالم است ؛ از وجوه گذشته آن « 6 » ، لذا جز به واسطهء نفس خود - پس از رفع حجاب بين آن ( مستور ) و بين عالم - نخواهد دانست « 7 » چنان كه از معلومات ما - به واسطه اشتغال و سرگرمى
هامش
( 1 ) - يعنى دليل بر عينيت صفات امورى چند است : يكى همين اصل ؛ يعنى بطلان اين مطلب كه بسيط هم فاعل است و هم قابل ، دوم اين كه كه اگر موجود باشد . . .
( 2 ) - يعنى تعطيل ذات الهى ، البته اگر صفات زائد بر آن باشد و ذات در مرتبهء خود خالى از آنها ( صفات ) باشد ، و يا تعطيل صفات ؛ اگر ذات در مرتبهء خود آنها را دارا ، و يا به واسطه نياز نداشتن بدانها ، از صفات نيابت داشته باشد .
( 3 ) - اشارهء به دفع آن چيزى است كه اشعريان در رد استدلال لزوم قدما مىآورند كه نه تغاير دارد و نه تعدد .
( 4 ) - شارح بطلان وجهى كه بدان دستاويز شده - و به واسطهء آشكار بودن بطلانش - متعرض بيان آن نشده .
( 5 ) - زيرا علم به سبب اثر علم به مسبب است .
( 6 ) - يعنى در فصل دوم .
( 7 ) - يعنى وجوه پنج گانه قلب كه رو به حضرات پنج گانه دارد .