تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
51
لى مع اللّه شرح اين حالت كند * تا مبادا منكرى طعنه زند اينكه گفتم وصف آن صاحبدلست * كز دو عالم برتر او را منزلست واجب و ممكن همه در دل نمود * جان و دل بيرون ز عقل و فهم بود آنچه از احوال دل كردم بيان * قطره‌اى ميدان ز بحر بيكران آنچه روشن شد به من احوال دل * گر بگويم شرح آن گردد خجل كى به تحرير و به تقرير و بيان * زان معانى شمه‌اى گفتن توان گر از آن بسيار گويم اندكى * كى كجا فهمد به غير آن يكى كو جهان را سر بسر نابود ديد * بادهء جام فنا را در كشيد محو شد در پرتو نور احد * كار او بالاست از فهم و خرد نيست جز وى مركز دور جهان * داير از وى گشته پيدا و نهان بر همه خلقان رحيم و راحم است * در بقاى صرف دايم قايم است اوست بينا جمله كورند و كبود * او سميع و ديگران كر در شنود متصف گشته به اوصاف خدا * اهل جود و صاحب صدق و صفا مىكند جولان به ملك لامكان * بىنشان بيند عيان اندر عيان هر دو عالم را به نور دوست ديد * دوست را مغز و جهان را پوست ديد او عليم و ديگران نسبت به او * جاهل و سرگشته با جهل دو تو صاحب قلب سليم از غير حق * كس ندارد در يقين بر وى سبق گشته عالم بهر او آيينه‌اى * مرغ روحش را دو عالم چينه‌اى صاحب تمكين شده در قرب ذات * اهل تلوين در ظهورات صفات در دو عالم ذات حق بيند عيان * كرده در هر مظهرى وصفى بيان دل مسمى زان سبب آمد به قلب * كوبه تقليب است در شادى و كرب گه به طوف عالم علوى رود * گه مطافش عالم سفلى شود اين تقلب علت از وجهى نكو * هم ز وجه بد شمر حيله مجو گاه محض عقل گردد گاه نفس * گه ملك گردد گهى چون ديو نحس گه مجرد مىشود گه منطبع * گاه و اصل مىشود گه منقطع گه منزه از همه عيب است و نقص * گه ز غم نالان گه از شادى به رقص هر زمان دارد ز حق شأنى دگر * هر نفس آرد سر از جايى بدر
اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 51 | شمس الدين محمد اسيرى لاهيجى