تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
49
حق نگنجد در زمين و آسمان * در دل مؤمن بگنجد اين بدان در دل صافى توان ديدن عيان * آنچه پنهان است از خلق جهان جمله عالم جرعه نوش جام دل * از مكان تا لامكان يك گام دل ريخت ساقى بحرها در كام دل * هم نشد سيراب درد آشام دل مخزن اسرار را دل شد كليد * گنج مخفى هست اندر دل پديد هفت دريا را به يكدم در كشيد * مىزند او نعرهء هل من مزيد ساقى و خم خانه را يك جرعه كرد * تشنه لب هر دم برآورد آه سرد تاب نور حق ندارد غير دل * جاى كرده مغبچه در دير دل صد هزاران آسمان و آفتاب * مشترى و تير و زهره ماهتاب صد زمين و كوه و دشت و بحر و بر * اينكه مىبينى دو صد چندين دگر هست از درياى دل يك قطره‌اى * در فضاى دل نمايد ذره‌اى وسعت دل برتر است از هرچه هست * مظهر علم الهى دل شدست ملك دل را كس نديده غايتى * در احاطه حق دل آمد آيتى شهرهاى ملك دل را حصر نيست * پيش شهر دل دمشق و مصر چيست قصرهاى شهر دل از گوهرست * فرش و ديوارش همه سيم و زرست هريكى شهرى از آن صد عالمى * ساكن هريك دگرگون آدمى خلق هر شهرى به رنگ ديگرست * آن يكى سرخ و دگر يك اصفر است آن يكى رنگش فروزان همچو ماه * رنگ آن يك زرد گشته همچو كاه آن يكى نيلى و ديگر گون سفيد * گشته رنگ هر يكى نوعى پديد وان دگر يك را بود رنگش سياه * از چه از بسيارى جرم و گناه خلق هر شهرى به نوعى آمدست * هر يكى مشغول يك كارى شده است روى خلقى گشته تابان همچو خور * زشت گشته روى آن خلق دگر آن يكى شهرى پر از غلمان و حور * گشته خلق شهر ديگر غرق نور خلق شهرى واله روى نكو * خلق شهر ديگرش در گفت‌وگو خلق شهرى مست ديدار خدا * خلق آن ديگر شده مست هوى خلق شهرى گشته از مى جمله مست * خلق شهرى محتسب دره به دست خلق شهرى غرقهء دريا شده * از عطش در موج دريا آمده