53
اصل انسان در حقيقت خود دلست * باقى اعضا همه فرعش شدست
داد پيغمبر از اين معنى خبر * گفت حق را نيست بر صورت نظر
هم نظر نبود به اعمال شما * شد دل انسان نظرگاه خدا
هست منظور خدا نيات تو * آن دل پر نفى و پر اثبات تو
گر دلت نيك است شد افعال نيك * دل چو بد شد فعل بد گردد وليك
شد صلاح دل صلاح اين بدن * نيست كس را اندرين معنى سخن
دل چو فاسد گشت انسان فاسدست * گر حريف باده و گر عابدست
گر به صورت متقى و زاهدست * بد بود زيرا دلش با شاهدست
ظاهرا معمور و در باطن خراب * او به صورت آب و در معنى سراب
اهل دل از دل سعادت يافتند * خنگ دولت سوى بالا تاختند
نقش غير از لوح دل شستند پاك * جامهء هستى خود كردند چاك
از وصال دوست شاد و خرماند * و اصل جانان و با جان همدماند
هر كرا دل نيست او بىبهره است * در جهان از بينوايى شهره است
رو به اسفل دارد او چون گاو و خر * نيستش كارى به غير از خواب و خور
حق همى گويد كه ايشان فىالمثل * همچو گاوند و چو خربل هم اضل
بىنصيب از هر كمالند آن گروه * غافل از ارباب حالند آن گروه
اهل دل شو اهل دل شو اهل دل * ورنه همچون خر فرومانى به گل
هر كرا دل نيست گوهرجانش مباد * هر كه بىسر گشت سامانش مباد
هر كرا باشد دل چون آينه * حق همى بيند درون آينه
در چنين دل مىتوان ديدن عيان * آنچه پنهانست از خلق جهان
از غبار غير دل را صاف كن * تا جمال يار بينى بىسخن
بر در دل باش دايم پاسبان * غير او مگذار در دل يك زمان
مقصد و مقصود خلقت اين دلست * هر چه مىجويى از اين دل حاصلست
هر چه عارف داند از دل خوانده است * از كتاب و درس دست افشانده است
اين سخن زاستفت قلبك جو نشان * تا بدانى علم عارف را بيان 182